جانی دپ

ژوئیه 15, 2011

آزاده می گوید : «چرا تکان نمی خورد؟»

من  میگویم:» نمی دانم . کمی آن ور تر، پشت سرش بایست.»

فائز می گوید:» اگر بخواهی  با او عکس بگیری باید در کلاهش پول بیندازی!»

می گویم:» ولش کن بابا .از دور می گیرم. نمی فهمد.»

فائز می گوید:» اگر در کلاهش پول بیندازی حرکت می کند.»

حیرت زده می پرسم :» واقعا؟»

آزاده از کادر بیرون می آید و می گوید»: بچه ها پول خردهایتان را بیندازید . من چند سنت دارم.»

من با خوشحالی می گویم :» آخیش بالاخره این سکه ها به کاری آمد!»

سکه ها را می اندازیم در کلاهش. جانی دپ  به نرمی حرکتی می کند. کلاهش را از سر بر می دارد و با فارسی روان و آشنایی می گوید:» تازه نمی دانستید که اگر پول بیندازید برایتان بندری هم می رقصم.»

 

بازی شرافتمندانه

اکتبر 26, 2010

بازی شرافتمندانه

مهری طاق‌باز خوابیده بود و دست‌هایش را گذاشته بود زیر سرش. داشت رد عنکبوت درشتی را روی سقف دنبال می‌کرد. با این که از هر نوع حشره کوچک و بزرگی  به او احساس انزجار دست می‌داد ولي در مورد عنکبوت‌ها همیشه استثنا قائل می‌شد.

رضا که از آن سوی اتاق رد نگاه او را گرفته بود و رسیده بود به پاهای دراز بی‌قواره عنکبوت پرسید: «چرا پا نمی‌شوی بکشیش؟»

مهری با لحنی بی‌تفاوت جواب داد: «حالش را ندارم. به‌علاوه کاری به کارم ندارد، بکشمش که چه بشود؟»

رضا كه با این سوال فقط مي‌خواست جو کرخت شبانه را بشکند شانه‌هایش را بالا انداخت و به عادت همیشه، حرف «د» را جوری که توجه مهری جلب شود با تشديد ادا كرد و گفت: «به‌دّرک.» در آشپزخانه سرش گرم کاری بود و حوصله نداشت خودش را در باتلاق بحث‌های بی‌نتیجه همیشگی‌اش با مهری بیندازد.

کارش که تمام شد، آمد و روی کاناپه کنار مهری به زور خودش را جا داد. به پهلو روی لبه کاناپه دراز کشید و یک دستش را ستون سرش کرد. مهری همچنان سقف را نگاه می‌کرد. لب‌های رضا روی لپ مهری بوسه‌ای پر سر و صدا چسباند. این‌بار موفق شد توجه زن را جلب کند. مهری به سوی او چرخید و رفت توی بغلش. دست‌های رضا روی موها و پستان‌های زنش لغزید و نفس‌های مهری را تندتر کرد. کرختی شب می‌رفت که جای خودش را به هیجان تند و داغ عشق‌بازی بدهد. مرد لب‌هایش را چسباند به گردن و گوش‌های زن  و زمزمه  کرد: «هان … جان … جانم … چی می‌خوای بگو؟»

مهری توی چشم‌هایش نگاه کرد و لبخند شیطنت‌باری زد و گفت: «هیچی. تعطیله. در دست تعمیر است.» بعد به‌نرمی خودش را از بغل رضا بیرون کشید.

رضا گفت: «هان چی شد؟ باز توی چه فکری هستی؟»

مهری دست و پاهایش را کشید و میان خمیازه‌اش گفت: «دارم فکر می‌کنم زندگی کسالت‌بار گهی ____»

رضا تمسخرآمیز میان حرفش دوید: «چیه، می‌خوای خودکشی کنی؟»

مهری دوباره شیطنت‌بار خندید و گفت: «آره، آقای دکتر. منتها به دنبال راحت‌ترین و بی‌دردترین راهش می‌گردم. تو بلدی؟»

رضا گفت: «آره می‌خوای خودم ترتیبش را بدهم؟»

مهری هیجان‌زده شد: «جان من؟ می‌توانی؟ آره، می‌خواهم.»

رضا گفت: «فقط یک شرط دارد.»

مهری هیجان‌زده پا شد و روی کاناپه چهارزانو نشست: «چه شرطی؟ هرچه باشد قبول است.»

مرد آرام ساق پای لخت زنش را نوازش کرد. قیافه گرفت و گفت: «شرطش این است که یک سال تمام هرچیزی که ازت بخواهم انجام بدهی.»

مهری که بحث برایش خیلی جالب شده بود گفت: «قبول، ولی بعد از یک سال خودت ترتیبم را می‌دهی دیگر، ها؟»

رضا نگاه عاقل اندر سفیهی كرد و گفت: «مهری! هر کاری ازت بخواهم باید انجام بدهی‌ها؟»

مهری مثل بچه‌ها خندید: «باشد. هرکاری. اما اگر بعد از یک سال تو نتوانستی به قولت عمل کنی چی؟ آن‌وقت تو باید یک سال تمام هرکاری که من می‌خواهم انجام بدهی. قبول؟»

رضا خندید و مثل وقت‌هایی که دستش می‌انداخت گفت: «حالا مانده تا به آن روز برسیم. اما مهری! تو نمی‌توانی یک سال هر کاری را كه من بخواهم انجام بدهی. من تو را می‌شناسم. نقطه‌ضعف‌هایت را هم می‌شناسم.»

مهری هیجان‌زده گفت: «حالا می‌بینیم. از همین حالا شروع شد. یالله یکی‌اش را بگو.»

رضا خواست بغلش کند؛ اما مهری دست و پا زد و اصرار کرد: «بگو دیگر. نخند رضا. جدی است.»

رضا ادای آدم‌های جدی را در آورد و گفت: «باشد. پس از فردا دیگه نمی‌روی سر کار. توی خانه می‌مانی و می‌شوی یک زن خانه‌دار خوب!»

رنگ از صورت مهری پرید. یک دفعه عصبانی شد و داد زد: «می‌دانی چیست؟ شما مردها هیچ‌وقت نمی‌توانید شرافتمندانه بازی کنید.»

زعفران

اکتبر 13, 2010

ماری بیست و دو ساله ی هنرمند، گردن کشید و توی قابلمه را نگاه کرد. همان دم، من هم داشتم به دنبال دسته هاون سنگی کمدها را زیر و رو می کردم. چشم هایش را درشت کرد و گقت :» اوم م م .. خوشمزه است.» من که دست آخر به ته گرد  قاشق چوبی به جای دسته هاون رضایت داده بودم، گقتم :» از کجا می دانی؟ » خندید و گقت : «بوی خوبی دارد. باز هم زافران ؟»  از حالتی که به انگلیسی زعفران را بیان می کرد خوشم می آمد. گفتم :» آره . زعفران  را دوست داری ؟» با  تحکمی که عادت داشت  با آن از سیستم چپ افراطی  کشورش دفاع کند جوابم داد:» آره . ولی خیلی گران است. «

به رسم ایرانی ها همان شب مقداری زعفران برایش به اتاقش بردم. هاج و واج نگاهم کرد و هیچ  نگفت. دو روز بعد ماری را در حال پخت و پز در آشپزخانه پیدا کردم. زعفران را هم با خودش آورده بود.خیلی جدی از من پرسید:» این زعفران خیلی زیاد است. تو خیلی در ایران پولداری؟» برایش توضیح دادم که مقدار زعفران آن قدر ها هم که فکر می کند زیاد نیست ومن هم در ایران پول پارو نمی کنم.  و به شوخی اضافه کردم :» به قول خودتان شایسته نیست آدم ها راجع به سه چیز از هم سوال کنند. پول. مذهب.سیاست.»اما ماری دست بردار نبود:» اما این خیلی زیاد است؟ گران است!» از چانه زدن خسته شده بودم. نه گذاشتم و نه برداشتم گقتم :» این هدیه است . برو لذت ببر. به پولش فکر نکن.» سکوت معنا داری کرد و رویش را برگرداند. خواستم موضوع بحث را عوض کنم . لاجرم موضوع تکراری و خسته کننده علم بهتر است یا ثروت  را پیش کشیدم. در این بازی تبحر زیادی داشت. می دانستم. گقتم:» یعنی برای تو داشتن خانه و اتوموبیل و استفاده از آخرین تکنولوژی ها مهم نیست؟» با سری افراشته ادعا  کرد که برایش اهمیتی ندارد و تا الان برای این که خودش و استعدادهایش را  یکی یکی پیدا کند یک سال در پرتغال، درس زبان پرتغالی خوانده و بعد دراسپانیا به زبان اسپانیایی مسلط شده و این روزها هم در یکی از شهرهای سوئد  در مدرسه هنر عکاسی می خواند و تصمیم دارد برای سال آینده وارد مدرسه مجسمه سازی شود. طعنه زدم:» و در تمام این سال ها بدون پول به دنبال علم و دانش می دویدی؟» طعنه ام را نگرفت و گفت:» پول مهم نیست. من عاشق هنر هستم.» این را گقت و پرک های زعفران نکوبیده را خشک خشک توی ماهیتابه ریخت. این قدر سریع اتفاق افتاد که فرصت نکردم  جلوی دستش را بگیرم و نگذارم.

بعد از صرف غذا لب تاپ جدیدش را آورد تا به من نشان دهد. من که با دیدن نام حک شده اپل مکینتاش ذوق کرده بودم ، از شنیدن قیمت سر سام آور آن مغزم جرینگی صدا کرد. پرسیدم:» بهترین سیستم موجود در بازار بود؟» با غرور جواب داد:» در این موارد من همیشه بهترین ها را می خرم.» بی آن که خواسته باشم آزارش دهم از دهانم پرید:» پس تو پولداری.»

سگرمه های در هم کشیده ماری که این جمله مرا توهین به شخصیت خودش گرفته بود تا شب از هم نگسست. شب ،از در آشتی کمی از غذایی که پخته بودم را به او تعارف کردم. با نگاهی سرد دستم را رد کرد و گفت:» شما ایرانی ها در غذاهایتان ادویه زیاد استفاده می کنید. بوی تندی دارد.»

قاصدک

اوت 18, 2010

ارغوانی ، بنفش، آبی. همیشه چیزی هست که آرزویش کنم حتی وفتی فاصدک ها از زمین بر آسمان می بارند و خبری نمی آورند. من با این که هیچ خجالتی نیستم روز به روز بیشتر ارغوانی می شوم ، بنفش می شوم ، آبی می شوم.

اژ رژه سالانه هم جنس بازها  بگیر تا بادکنک سبزی که  سوار بر آب مرا به دنبال خود می کشید. ازطعم چسبناک آب نبات کشی  جایگاه انتخاباتی سوسیالیست ها  روی دندان های دردناک من گرفته تا دخترک نیمه برهنه ای که  زیر برگ های آویخته بید مجنون بر پلی شناور روی آب، دراز کش کتاب می خواند و سوژه دست نیافتنی عکاسی من شده بود. اما  این جا هنوز بسی چیز ها ست که آرزویشان کنم  حتی وقتی قاصدک ها از زمین بر آسمان می بارند و خبری نمی آورند نه از تو و نه از آزادی تو .

زنبورها گل های نارنجی متن سپید پیراهن مرا دوست دارند و من از ترسم عسلی چشم هایم را پشت عینک دودی پنهان می کنم . با این که هیچ خجالتی نیستم  روز به روز بیشتر و بیشتر ارغوانی می شوم. بنفش می شوم . آبی می شوم. و به تو فکر می کنم که چه رنگی هستی این روزها!

پیله

اوت 12, 2010

پیله، بکارت کرم ابریشم است. پیله بسته ام و هجوم مورچه ها را از سرگذرانده ام. نمی دانم از نخواستن است یا  از نتوانستن. فرزانه می گفت نگهداری کرم ابریشم از همه کارهای دنیا سخت تر است. این را وقتی گقت که مورچه ها تن کرم های ابریشم اش را جویده بودند نه آن زمان که  از حمله خرس ها ی کوهستان جان سالم به در برد و از میان کوران برف دوباره به سرزمین زندگان فرود آمد!

با خودم فکر می کنم تو دست هایت را دورم حلقه می کنی و من دوباره تخت بر تخت پادشاهی ام خواهم خوابید. گیرم این بار دیگر فاصله یک نفس نیست که بدوم اش و کبوترها  این روزها به نشانه نتوانستن از پیش پایم شلان شلان می گریزند.

سنگ بزرگ نشانه هیچ چیز نیست .فقط سنگ است  می دانستی شش حرف سنگ مرا می سازند که به سینه آینده  ام می زنم ! وآنچه مرا به این بازی وا می دارد ترس از به بازی گرفته شدن است. دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را . آخر تو بگو از رودخانه همان یک بار هم نتوان گذشت…یا نخواستن گذشت؟


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.