او مثل ما نبود

دسامبر 29, 2008 با آنا

بی توجه به سفارش های مکرر خاله که پیغام داده بود:” بگو روی زمین ننشیند. همه جا شاشی است. “، چمباتمه زدم کف اتاق و آلبوم های عکس را دور و برم ریختم. او هم نشسته بود سر جای همیشگی اش روی راحتی گلداری که بالای اتاق، پشت به پنجره های سرتا سری رو به حیاط و درخت خرمالوی قدیمی باغچه  گذاشته بودند و مثل همیشه روی عسلی کوچک جلوی آن پر از روزنامه بود. کیهان ، ایران ، همشهری ، خبر …

بالاخره عکسی را که می خواستم پیدا کردم. آن را از آلبوم بیرون کشیدم و نشانش دادم:” آهان، این را می گفتم ! ببینید. چطور شد که مرد به این بزرگی آمد و سر میز شما نشست؟ ” عینکش را برداشت به چشمش زد.عکس را از دستم گرفت و نگاه کرد. مردمکان کدر خاکستری رنگش  ثابت شدند و نگاهش جایی پشت تصویر و خاطرات  سیاه و سپید فرو مرد.

آنی بعد گفت:” اهل این حرف ها نبود. از او خواهش کرده بودیم با ما عکس یادگاری بگیرد.  پول میز را هم تمام و کمال خودم داده بودم .به گمانم شکوفه نو بود … یا شاید هم نه …”

مطمئن نبود. برای من هم فرقی نداشت. ادامه داد :”یادش به خیر. چه شب هایی بود . از این سر تا آن سر خیابان لاله زار ، تا دم دمای صبح ، از این کافه در می آمدیم و می رفتیم به یک کافه دیگر. توی هر کدامشان پیکی می زدیم. اگر نمی زدیم که صبح نمی شد…گاهی وقت ها هم همه  اهل کافه را مهمان می کردیم ..یادش به خیر.”

شنیده بودم که پول یکی دو تا خانه را همین طوری بر باد داده. هرچند هرگز رنگی از پشیمانی در حرف هایش دیده نمی شد. از وقتی  به یاد می آورم مغرورانه از این  لوتی گری هایش نقل می کند . می گویم :” می توانم برای خودم  برش دارم ؟ ”

لبخند می زند.می دانم به من نه نمی گوید:” برش دار. فقط جایی نبر و به این و آن نشانش نده. برایش حرف در می آورند . آقا تختی اهل این حرف ها نبود… او مثل ما نبود . ”

 از جایش بلند می شود و دولا دولا به راه می افتد. سوندش را تازه باز کرده اند. هنوز عادت نکرده است. از سطل کوچکی که شرمگینانه گوشه اتاقش گذاشته خبر دارم ولی به روی خودم  نمی آورم .راه حیاط را پیش می گیرد .بساطم را بر می دارم و شب به خیری می گویم و به طبقه بالا می روم . این طور او هم راحت تر است .از پنجره طبقه بالا تا صبح می پایمش . پیرمردی خمیده  آهسته و بی صدا بارها و بارها طول حیاط را درحالی که سطلی در دست دارد طی می کند.

 

دوستت دارم

دسامبر 27, 2008 با آنا

دکمه های مانتو مدرسه و بند کفش های کتانی اش را بسته و نبسته به حال خود رها کرد و مثل قرقی پله های دو طبقه را دو تا یکی، تا پشت در پشت بام بالا دوید. آنجا لحظه ای درنگ کرد. نفسش را در سینه حبس کرد و گوش خواباند ببینداین سر و صداها آیا کنجکاوی همسایه ای را برانگیخته است یا نه .دست یخ کرده اش روی قفل خشابی در پشت بام مرددانه می لرزید.اما به جز صدای سلام علیک و خوش و بش مهمان های علی صدای دیگری در راهرو شنیده نمی شد. تقه بسته شدن در آپارتمان را که شنید، زانوهای لرزانش دیگر تاب نیاوردند. با احساس ضعفی شدید همان جا کف زمین ولو شد و پشتش را به در پشت بام تکیه داد. از شدت اضطراب نمی توانست حتی گریه کند. کوله مدرسه اش را در بغل فشرد بلکه کمی آرام بگیرد. خیال های ترسناکی زنجیره وار از ذهنش می گذشتند:” اگر یکی از همسایه ها متوجه شده باشد و به پلیس صد وده زنگ بزند چه ؟ اگر علی نتواند برای نجات من از این مخمصه مهمان هایش را دست به سر کند باید چه کنم ؟ …” هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره صدای باز شدن در آپارتمانی به گوش رسید. از جا پرید و چشم هایش از ترس گشاد شدند. صدای پاهایی که از پله ها بالا می آمدند برایش شکی باقی نگذاشت.بی معطلی خشاب قفل در را کشید. روی پشت بام رفت و محوطه را با نگاهی سریع ارزیابی کرد. ارتفاع این خانه نوساز از خانه های اطرافش بیشتر می نمود به همین خاطر به بام خانه های اطراف راهی نداشت. هرچند می دانست همه این تلاش هایش بیهوده و تا حد زیادی احمقانه است با این حال لحظه ای به ارتفاع سکو مانند میان دو بام همسایه خیره شد و با خودش فکر کرد :”اگر لازم باشد می پرم.” صدای نزدیک شدن قدم ها به او فهماند که فرصت پریدن را فعلن از دست داده است. به سرعت خودش را به پشت یکی از کولرها رساند و قایم شد. قلبش مثل قلب گنجشکی گرفتار شده می تپید.

کسی روی پشت بام آمده بود. با خودش فکر کرد:”کافی است مردی باشد. این جا دیگر کسی نیست که به دادم برسد. آنکه علی بود به گریه و زاری و التماس هایم اعتنا نکرد چه رسد به یک مرد غریبه! یعنی اگر زنگ خانه اش را نزده بودند چه اتفاقی می افتاد؟ …” کوله اش را در بغل فشرد. چشم هایش را بست و دست به دامن خدا شد .

صدای آرام و نامطمئن علی به گوشش خورد که نامش را صدا می زد. ناخودآگاه اشک هایش سرازیر شدند. از پشت کولر که بیرون آمد، علی به سرعت به سویش شتافت اما جرات نکرد پا پیش بگذارد و در آغوشش بگیرد. فقط با نگرانی پرسید :”خوبی؟ به بهانه ای زدم از خانه بیرون. بیا برویم.حالا چرا گریه می کنی ؟ چیزی نشده که! ” احساس گناه و ترحم در نگاهش موج می زد. بی آنکه بیشتر از این حرفی میانشان رد و بد شود، بی سر و صدا از پله ها پایین آمدند. وقتی خود را در کوچه یافت احساس کرد می تواند دوباره به راحتی نفس بکشد. صورت از گریه برافروخته اش را بالا گرفت و با غرور تمام گفت:” خوب! خداحافظ.” علی دستش را دراز کرد و گیره موهایش را به سمت او دراز کرد و زمزمه کرد:” روی میز پذیرایی جا گذاشته بودی. جوری برش داشتم که هیچ کس متوجه نشد.” گیره را گرفت و هیچ نگفت. پشتش را به علی کرد و به راه افتاد. از پشت سر شنید که او زمزمه کرد :” باور کن دوستت دارم.”

مادر

نوامبر 21, 2008 با آنا

 

پرستاری که با نگرانی روی بازوی لاغر و بی‌خون زن دولا شده بود و سوزن سِرُم را برای چندمین بار زیر پوست او فرو می‌کرد، سرش را مایوسانه تکان داد و در جواب نگاه پرسشگر پسر جوانی که چشم‌هایش از شدت بی‌خوابی دودو می‌زدند گفت: «نمی‌شود. رگ‌هایش به کمترین فشاری پاره می‌شوند.»

پسر با صدایی بغض‌آلود پرسید: «یعنی هیچ کاری نمی‌شود کرد؟»

پرستار بر انگیخته به او توپید: «می‌‌گویی چه‌کار کنم؟»

پسر نگاه التماس‌آمیزش را به نگاه پرستار دوخت و اصرار کرد: «باید راهی باشد. نمی‌شود که او را به همین حال رها کرد. می‌شود؟»

حتی نگاه خشم‌آلود او هم مجابش نکرد و در حالی که به دنبال پرستار که حالا راهش را کشیده بود برود، در راهروها می‌دوید ادامه داد: «از دکترش بپرسید. بگذارید با دکترش مشورت کنیم.»

پرستار غرید: «آقا! دکتر یک هفته پیش به شما اعلام کرد که از بیمار شما قطع امید کرده و بهتر است او را به خانه ببرید. چرا متوجه نیستید؟»

پسر ناگهان وسط راهرو ایستاد و با صدایی بلندتر از حد معمول پرخاش کرد: «شما متوجه نیستید خانم. این بیمار مادر من است. من به اندازه شما او را مرده به حساب نمی‌آورم. برای این خدمات شما هم دارم پول می‌پردازم.»

تقریبا به نزدیکي پذیرش بیمارستان رسیده بودند. پرستار دیگری که متوجه بحث شده بود با لحنی قاطعانه و تند فرمان داد: «صدایتان را پایین بیاورید آقا! این جا بیمارستان است. سر چهارراه که نیست.»

پسر بی‌اعتنا و قلدرانه جواب داد: «می‌خواهم با دکترش حرف بزنم. همین حالا.»

 

***

 

دختر جوان که کنار پسر بالای تخت زن بیمار ایستاده بود مژه‌های سنگین ریمل‌زده‌اش را روی مردمک‌های پرمشکی چشم‌هایش خواباند. لحظه‌ای بعد قطره‌ای که خجولانه از لای مژه‌ها پایین افتاده بود درنگی کرد و  پشت انحنای نرم بینی‌اش گم شد. دستش را دراز کرد و دست پسر جوان را گرفت. پسر که در خود غرق بود بی‌مقدمه گفت: «می‌گویند زده به مغزش. فقط باید منتظر بود. آخر منتظر چی؟»

 

دختر نوازشگرانه می‌گوید: «تو که می‌دانستی. از همان اول. از همان روز که دکتر شیمی‌درمانی‌اش گفت. مگر نمی‌دانستی؟»

پسر با غضب دستش را از دست دختر بیرون کشید و گفت: «یعنی بگذارم بمیرد؟»

دختر که  مات و مبهوت مانده بود  فقط سکوت کرد.

این بار پسر مچ لخت دست او را محکم گرفت و به سمت خودش کشید. داشت با انگشت سبابه برجستگی رگ دست او را لمس می‌کرد که ناگهان مچ دستش را پیچاند و به رگ‌های آبی زیر پوست شفاف و سفید او خیره شد و بی‌اختیار زمزمه کرد: «چه رگ‌هایی!»

به قانون همه كشورهاي دنيا

اکتبر 30, 2008 با آنا

 

شیر آب گرم را تا آخر باز کرد و همان‌طور که به جریان ملایم بالا آمدن آب توی وان خیره شده بود، به دیوار تکیه داد. گونه های گر گرفته اش را به کاشی‌های خنک حمام چسباند. بطری توی دست چپش را بالا آورد و از آن سر کشید. چشم‌هایش را لحظه‌ای بست و صدای دور کف زدن آدم‌هایی با صدای ریزش آب در هم آمیخت.

آندره را که مست و پاتیل توی بغل دوستانش افتاده بود به وضوح می‌دید .همه با هم یکی از آن آوازهای قدیمی آلمانی را عربده می‌کشیدند و خودش که توی لباس سفید چسبان عروسی اش می‌رقصید و می‌رقصید. خارجی، ایرانی، تنها یا در آغوش آندره بی‌آنکه ذره‌ای احساس خستگی کند.

خیال لب‌های داغ آندره که چفت لب‌هاش شده بودند و ول نمی‌کردند نفسش را تنگ کرد. لب‌هایش را با حس مبهمی به هم فشرد و به دهانه بطری چسباند و  باز از آن نوشید.

آب ولرم سرریز شده از دیواره‌های وان که روی پاهای برهنه‌اش می‌ریخت، او را به خود آورد. شیر آب را بست و بی‌آنکه لباس‌هایش را درآورد توی وان دراز کشید. جرعه‌ای دیگر فرو داد. سرش را به عقب تکیه داد و چشم‌هایش را بست.

این بار مهری را دید که مثل همیشه توی لباس شب نیمه‌عریان شیکی روبه‌رویش قد علم کرده بود: «تو نمی‌فهمی داری چه ‌کار می‌کنی. این جا کشور آزادی است تینا. آخر چه نیازی به این کار داری؟ دیوانگی نکن دختر!»

نگاه شرربارش را به او دوخت و بر سرش فریاد زد: «بحث نکن مامان.  تصمیم گرفته ام به آداب هر دویشان عمل کنم . هم آلمانی. هم ایرانی. اصلن اگر می‌شد در همه کشورهای دنیا این کار را می کردم. به قانون همه آنها. می‌فهمی؟ به قانون همه کشورهای دنیا.»

مهری نالید: «که چه بشود؟»

بغض کرده جواب داد: «که ثابت کنم می‌توانم.»

 

تهوع آمد و تصویرها را به هم ریخت. عق زد. و خودش را که تا گردن در آب فرو رفته بود کمی بالا کشید و دوباره عق زد. عق زد، عق زد تا اشک‌هایش سرازیر شدند. تا با صدای بلند به گریه افتاد.

 

آن روز هم مهری با نگاه وحشت‌زده به حرف‌هایش تا آخر گوش داده بود و گفته بود: «تینا، این‌ها را به آندره هم گفته‌ای؟»

به سویش براق شد: «دیوانه شده ای مامان ؟ چطور است که راست راست زل بزنم توی چشم‌هایش. بگویم. آخ شِتسین من واقعن متاسفم اما متوجه شده ام که کس دیگری را دوست دارم  .نه تو بگو  این چطور است؟»

مهری نالید: «چه قدر گفتم این کار را نکن تینا.چه قدر گفتم تصمیم عجولانه ای است .آخر  توی یک کشور آزاد چه نیازی است به  …»

از جا جست و حرف مهری را قطع کرد: «اصلن می‌دانی چیست ؟ نیازی به کمکت ندارم. خودم از پس اش برمی آیم.»

 

این را گفته بود و بیرون زده بود. یک راست رفته بود سراغ پتر. با خودش فکر کرده بود: «تمامش می‌کنم.»

اما تمام نشده شروع شده بود باز.

شاگرد، استاد را به یک حرکت غافلگیرانه بلند کرده بود و روی کتاب‌ها و جزوه‌های پخش و پلای روی میز خوابانده بود. زیر وزن پتر و میان حرکت‌های منظم و چابک عضلات ورزیده‌اش دست آخر این تینا بود که شکست خورده و غرق لذت اشک می‌ریخت و تسلیم صدایی بود که مستبدانه عشق را به او تحمیل می‌کرد: «بگو نمی‌روی … بگو … ن … می … روم … ب … گو …»

آشفته‌تر از همیشه از خانه پتر بیرون زد و رفت و آن قدر مست کرد که شب وقتی آندره به خانه برگشت ناچار شد او را خیس و نیمه‌جان مثل ماهی از توی وان آب بیرون بکشد بی‌آن‌که بداند چه بر سرش آمده.

 

حالا دیگر حتمن همه می‌دانستند. آندره به رویش نمی‌آورد ولی او هم می‌دانست. مهری می‌گفت: «اگر قرار بود این آخرش باشد پس لعنت به همه قوانین دنیا.»

 

گریه بند آمده بود. بطری را تا ته سر کشید. رخوت دلچسبی که داشت آرام آرام سراسر اندامش را فرا می‌گرفت پلک‌هایش را سنگین کرد. احساس سبکی عجیبی می‌کرد. بطری از میان انگشت‌هایش رها شد و کف حمام قل خورد. سنگین سنگین چون سنگی در آب فرو رفت. چند لحظه بعد حباب‌های روی آب هم کاملاً  ناپدید شده بودند.

 

دو قدم این ورخط

اکتبر 16, 2008 با آنا

دو قدم این ور خط / احمد پوری . تهران : نشر چشمه . 1386

مژده به آنهایی که احمد پوری را با ترجمه های زیبا و نابش می شناسند و همین طور مژده به آنهایی که رمان فارسی خواندن را دوست دارند و طعم رمان های احمد محمود هنوز زیر دندانشان است .

***

-سفر شما به آینده به نظر من زیاد عجیب نیست . چون هر کسی عمری بیشتر از حد معمول داشته باشد و جوانی ظاهری اش را حفظ کند ، می تواند به راحتی بگوید به آینده سفر داشته است . به نظر من سفر به گذشته عجیب است.

- فرق نمی کند . هر دو جا به جایی در خط مستقیم زمان است . پشت هر دو کنجکاوی و ضرورت مهمی خوابیده است .

***

- می خندد و می گوید :( ( حالا چطور شد که تو این قدر به آخماتووا علاقه مند شدی ؟ ))

می گویم که در حال ترجمه شعرهایش هستم.

به شوخی می گوید :( ( اگر قرار باشد برای هر شاعری که می خواهی شعرش را ترجمه کنی این همه راه را سفر کنی، آن وقت باید مارکوپولو باشی تا چند کتاب ترجمه در بیاوری! ))

***

- چه جان هایی فدا شدند ! چه مردان و زنانی به خون خودشان غلتیدند!این ها را کسی نمی داند. این است که دارم خاطراتم را می نویسم .هرچه یادم بوده نوشته ام .