قتل های زنجیره ای
جولای 4, 2008 by shortcutways
دارم چمدانم را می بندم که خیلی زیاد جا دارد و با خودم زیرزیرکی می خندم .قند شکن و قیچی را برمی دارم ..آه لکه های خون دلمه شده روی تیغه های این قیچی هم باید خوب تمیز شوند. سرانجام این جا هم زیر/ رو شده است . چارچوب در را کنده ام .آن را هم باید بگذارم توی چمدان. شب است و بوی یکی از آن باران های تابستانی شبانه دارد زیر دماغم می زند .باران را بر می دارم و تیغه قیچی را خوب می سایم .
پاسپورت مرد / مرده را بر می دارم و عکس خودم را جای عکسش می چسبانم .آه ..چه کسی باور خواهد کرد این همه شباهت را ؟
مثل آن پیرزنه که آن روز به مامان می گفت “ماشالله.. این پسرتان است؟ ”
جعبه ابزار ساختن را از پدرم یاد گرفتم .ازشیر مرغ تا جان آدمیزاد را باید بتوان در آن جا داد .جا سوزنی قلبی شکل جایزه معلمم است . سوزن ها را یکی یکی از کف زمین پیدا می کنم و در سوزندان فرو می کنم .
من آدم تر وتمیزی هستم . مادربزرگم همیشه می گفت : ” کار را که کرد ؟ آن که تمام/ کرد ” کار من هم این جا تمام شده است .
شلپ شلپ از این سو به آن سو می روم و چون زنی مغول پاهایم در چاله های خون آواز می خوانند .در انتظار نیمه شبم و دارم چمدانم را می بندم . نباید چیزی را فرموش کنم .ماسک فرشته های مقدس را هم باید بسته / بندی کنم .مادربزرگ همیشه می گفت :” هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید ”
مسافرم .دارم چمدانم را می بندم . با خودم فکر میکنم از روزی که آمده ام دارم چمدانم را می بندم و این کار چه قدر فرسایشی است .به کار گردگیری می ماند .خاک را از جایی بلند می کنی و در جای دیگر می نشانیش.همه چیز را برداشته ام؟
رخت سپید را تا کرده ام و کلاه گیس بلوند را هم گذاشته ام رویش . دماغ قرمز دلقک و کلاه بوقی سیاه را هم جا داده ام .سرویس کاردهایم را پیش از این ها برداشته بودم . این یک پیشنهاد است .هر گز از سلاح گرم استفاده نکنید . هم پر سر و صدا ست و هم لذت واقعی را از شما می گیرد .خب دیگر چیزی به جا نمانده .
رخت سفر باید دلربا باشد .رنگ مشکی را دوست دارم .جلوی آینه ایستاده ام و به خودم می نگرم در این لباس بلند مشکی با شانه های برهنه خودم را انتخاب میکنم . کمی بالا تنه اش برایم تنگ شده است .زن با پستان های بزرگ بیشتر احساس زنانگی می کند . صدای شاعردر گوشم می پیچد:” لکاته ….” و از خنده به خودم می پیچم و گل نیلوفر را روی موهایم می گذارم .
پیش از رفتن در کنار مرد / مرده سیگاری دود می کنم .کیف دستی ام را بر می دارم .
. پک آخر را به سیگار می زنم و ته اش را از پنجره بیرون می اندازم .دیگر ترک کرده ام
کتاب فروغ را به دست می گیرم تا برایش شعری از او بخوانم .به یاد می آورم دست های فروغ را که انگشتان جذام خورده مرا در دستهایش می گرفت و دلش به هم نمی خورد . شعر را نیمه کاره رها می کنم و برایش می خوانم:
بوسه بر پیشانی ،شوربختی را می سترد
..
بوسه بر چشمها بی خوابی را می زداید
..
بوسه بر لبها ژرف ترین عطش ها را می نشاند
..
بوسه بر سر خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم
چمدان را بر می دارم و به راه می افتم .نیمه شب است .