سلانه سلانه از میدان توحید کوبیدیم و آمدیم پایین .قصه ی تکراری تعریف کرد که هر روز اومی آمد و با هم می رفتند آب طالبی می خوردند و همیشه هم موقع خداحافظی از روی مقنعه زیر گوشش را می بوسید. یادم هست آن موقع ها با خنده می گفت که “به جان تو از هزار تا ماچ تولبی بیشتر می چسبید “.این بار هم آخر سر که همه حرف هایش تمام شود خواهد گفت ” شش سال…شش سال عادت میاره. نه؟ “.حالا ببین اگر نگفت ..جلوی آب میوه فروشی سکندری می رود روی پای راستش و من باید بازوی گوشت آلودش را چنگ بزنم . و بعد هم با هم به صدای قژ قژ دستگاه آب میوه گیری گوش بدهیم . دست های گنده مرد طالبی های سبز را تکه تکه مشت کند بریزد آن تو و من فکر کنم که شش سال است دارم با او آب طالبی می خورم که از هزار تا ماچ تو لبی بیشتر می چسبد .