شیر آب گرم را تا آخر باز کرد و همانطور که به جریان ملایم بالا آمدن آب توی وان خیره شده بود، به دیوار تکیه داد. گونه های گر گرفته اش را به کاشیهای خنک حمام چسباند. بطری توی دست چپش را بالا آورد و از آن سر کشید. چشمهایش را لحظهای بست و صدای دور کف زدن آدمهایی با صدای ریزش آب در هم آمیخت.
آندره را که مست و پاتیل توی بغل دوستانش افتاده بود به وضوح میدید .همه با هم یکی از آن آوازهای قدیمی آلمانی را عربده میکشیدند و خودش که توی لباس سفید چسبان عروسی اش میرقصید و میرقصید. خارجی، ایرانی، تنها یا در آغوش آندره بیآنکه ذرهای احساس خستگی کند.
خیال لبهای داغ آندره که چفت لبهاش شده بودند و ول نمیکردند نفسش را تنگ کرد. لبهایش را با حس مبهمی به هم فشرد و به دهانه بطری چسباند و باز از آن نوشید.
آب ولرم سرریز شده از دیوارههای وان که روی پاهای برهنهاش میریخت، او را به خود آورد. شیر آب را بست و بیآنکه لباسهایش را درآورد توی وان دراز کشید. جرعهای دیگر فرو داد. سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست.
این بار مهری را دید که مثل همیشه توی لباس شب نیمهعریان شیکی روبهرویش قد علم کرده بود: «تو نمیفهمی داری چه کار میکنی. این جا کشور آزادی است تینا. آخر چه نیازی به این کار داری؟ دیوانگی نکن دختر!»
نگاه شرربارش را به او دوخت و بر سرش فریاد زد: «بحث نکن مامان. تصمیم گرفته ام به آداب هر دویشان عمل کنم . هم آلمانی. هم ایرانی. اصلن اگر میشد در همه کشورهای دنیا این کار را می کردم. به قانون همه آنها. میفهمی؟ به قانون همه کشورهای دنیا.»
مهری نالید: «که چه بشود؟»
بغض کرده جواب داد: «که ثابت کنم میتوانم.»
تهوع آمد و تصویرها را به هم ریخت. عق زد. و خودش را که تا گردن در آب فرو رفته بود کمی بالا کشید و دوباره عق زد. عق زد، عق زد تا اشکهایش سرازیر شدند. تا با صدای بلند به گریه افتاد.
آن روز هم مهری با نگاه وحشتزده به حرفهایش تا آخر گوش داده بود و گفته بود: «تینا، اینها را به آندره هم گفتهای؟»
به سویش براق شد: «دیوانه شده ای مامان ؟ چطور است که راست راست زل بزنم توی چشمهایش. بگویم. آخ شِتسین من واقعن متاسفم اما متوجه شده ام که کس دیگری را دوست دارم .نه تو بگو این چطور است؟»
مهری نالید: «چه قدر گفتم این کار را نکن تینا.چه قدر گفتم تصمیم عجولانه ای است .آخر توی یک کشور آزاد چه نیازی است به …»
از جا جست و حرف مهری را قطع کرد: «اصلن میدانی چیست ؟ نیازی به کمکت ندارم. خودم از پس اش برمی آیم.»
این را گفته بود و بیرون زده بود. یک راست رفته بود سراغ پتر. با خودش فکر کرده بود: «تمامش میکنم.»
اما تمام نشده شروع شده بود باز.
شاگرد، استاد را به یک حرکت غافلگیرانه بلند کرده بود و روی کتابها و جزوههای پخش و پلای روی میز خوابانده بود. زیر وزن پتر و میان حرکتهای منظم و چابک عضلات ورزیدهاش دست آخر این تینا بود که شکست خورده و غرق لذت اشک میریخت و تسلیم صدایی بود که مستبدانه عشق را به او تحمیل میکرد: «بگو نمیروی … بگو … ن … می … روم … ب … گو …»
آشفتهتر از همیشه از خانه پتر بیرون زد و رفت و آن قدر مست کرد که شب وقتی آندره به خانه برگشت ناچار شد او را خیس و نیمهجان مثل ماهی از توی وان آب بیرون بکشد بیآنکه بداند چه بر سرش آمده.
حالا دیگر حتمن همه میدانستند. آندره به رویش نمیآورد ولی او هم میدانست. مهری میگفت: «اگر قرار بود این آخرش باشد پس لعنت به همه قوانین دنیا.»
گریه بند آمده بود. بطری را تا ته سر کشید. رخوت دلچسبی که داشت آرام آرام سراسر اندامش را فرا میگرفت پلکهایش را سنگین کرد. احساس سبکی عجیبی میکرد. بطری از میان انگشتهایش رها شد و کف حمام قل خورد. سنگین سنگین چون سنگی در آب فرو رفت. چند لحظه بعد حبابهای روی آب هم کاملاً ناپدید شده بودند.
اکتبر 30, 2008 در t 6:56 ب.ظ
داستان خوب و سرراستي است، نثري نسبتاً سالم و بدون پيچيدگيهاي غيرلازم. و بهخوبي از عهده سوژهاش برآمدي.
اکتبر 31, 2008 در t 1:25 ق.ظ
سلام ….
ما منتظر سومیش هستیم هیچچا نمی ریم همینجا هستیم !
قشنگ بود من خوشم اومد.
نوامبر 3, 2008 در t 8:25 ق.ظ
مختصر و مفيد اما ميخكوب كننده. لذت بردم. ممنون
نوامبر 4, 2008 در t 6:33 ب.ظ
سلام.
خواندم. همه ي آن چه در اين صفحه بود. همان كه مي پنداشتم. شيوا و فخيم.
زبان راه خود يافته است. اما تم هاي انتخابي براي ميني ماليزم كمي زياد پرداخته مي شوند.
من علاقه ي زيادي به ميني ماليسم ندارم. چون مسخ و حذف پس زمينه و ساير عوامل هارموني سازي است كه سوژه را تقويت مي كند. اما تو واقعا ميني مال نبودي. راحت بود و بي هيچ گسستي پيش مي رفت. اگر چه شخصي نوشته هات را بيش مي پسندم كه جايي نيز براي خواننده و تاويل وي گذاشته است. باز هم خواهم ات خواند …
نوامبر 6, 2008 در t 4:18 ق.ظ
ما داريم با بي قانوني كدوم كشور ما داريم با قانون جنگل ما داريم ما داريم خفه مي شيم
سلام
داستانت مثل هميشه عالي با اون پايان فوق العاده ش
دست مريزاد
نوامبر 14, 2008 در t 1:24 ب.ظ
سلام دوست عزیز!
با یک داستان به روزم و منتظر نقد ارزنده تان.
شاد و سربلند!
نوامبر 16, 2008 در t 4:13 ق.ظ
سلام
مرسي از لطفتون نسبت به اون داستانك
نوامبر 17, 2008 در t 10:09 ق.ظ
من هميشه سر زدم اينجا.نوشته هات رو دوست دارم
نوامبر 18, 2008 در t 4:19 ق.ظ
از بعد از آنگلوپولوس ديگه دستم به هيچ فيلمي نمي ره كه ببينم و به بهانه ش به روز كنم