مادر

By آنا

 

پرستاری که با نگرانی روی بازوی لاغر و بی‌خون زن دولا شده بود و سوزن سِرُم را برای چندمین بار زیر پوست او فرو می‌کرد، سرش را مایوسانه تکان داد و در جواب نگاه پرسشگر پسر جوانی که چشم‌هایش از شدت بی‌خوابی دودو می‌زدند گفت: «نمی‌شود. رگ‌هایش به کمترین فشاری پاره می‌شوند.»

پسر با صدایی بغض‌آلود پرسید: «یعنی هیچ کاری نمی‌شود کرد؟»

پرستار بر انگیخته به او توپید: «می‌‌گویی چه‌کار کنم؟»

پسر نگاه التماس‌آمیزش را به نگاه پرستار دوخت و اصرار کرد: «باید راهی باشد. نمی‌شود که او را به همین حال رها کرد. می‌شود؟»

حتی نگاه خشم‌آلود او هم مجابش نکرد و در حالی که به دنبال پرستار که حالا راهش را کشیده بود برود، در راهروها می‌دوید ادامه داد: «از دکترش بپرسید. بگذارید با دکترش مشورت کنیم.»

پرستار غرید: «آقا! دکتر یک هفته پیش به شما اعلام کرد که از بیمار شما قطع امید کرده و بهتر است او را به خانه ببرید. چرا متوجه نیستید؟»

پسر ناگهان وسط راهرو ایستاد و با صدایی بلندتر از حد معمول پرخاش کرد: «شما متوجه نیستید خانم. این بیمار مادر من است. من به اندازه شما او را مرده به حساب نمی‌آورم. برای این خدمات شما هم دارم پول می‌پردازم.»

تقریبا به نزدیکي پذیرش بیمارستان رسیده بودند. پرستار دیگری که متوجه بحث شده بود با لحنی قاطعانه و تند فرمان داد: «صدایتان را پایین بیاورید آقا! این جا بیمارستان است. سر چهارراه که نیست.»

پسر بی‌اعتنا و قلدرانه جواب داد: «می‌خواهم با دکترش حرف بزنم. همین حالا.»

 

***

 

دختر جوان که کنار پسر بالای تخت زن بیمار ایستاده بود مژه‌های سنگین ریمل‌زده‌اش را روی مردمک‌های پرمشکی چشم‌هایش خواباند. لحظه‌ای بعد قطره‌ای که خجولانه از لای مژه‌ها پایین افتاده بود درنگی کرد و  پشت انحنای نرم بینی‌اش گم شد. دستش را دراز کرد و دست پسر جوان را گرفت. پسر که در خود غرق بود بی‌مقدمه گفت: «می‌گویند زده به مغزش. فقط باید منتظر بود. آخر منتظر چی؟»

 

دختر نوازشگرانه می‌گوید: «تو که می‌دانستی. از همان اول. از همان روز که دکتر شیمی‌درمانی‌اش گفت. مگر نمی‌دانستی؟»

پسر با غضب دستش را از دست دختر بیرون کشید و گفت: «یعنی بگذارم بمیرد؟»

دختر که  مات و مبهوت مانده بود  فقط سکوت کرد.

این بار پسر مچ لخت دست او را محکم گرفت و به سمت خودش کشید. داشت با انگشت سبابه برجستگی رگ دست او را لمس می‌کرد که ناگهان مچ دستش را پیچاند و به رگ‌های آبی زیر پوست شفاف و سفید او خیره شد و بی‌اختیار زمزمه کرد: «چه رگ‌هایی!»

7 نظر to “مادر”

  1. علی می گوید:

    سلام (-:
    خیلی قشنگ بود خوشم اومد بیا و یک رمان کوتاه هم بنویس اینو جدی گفتم به نظر من قابلیت و تواناییشو داری.
    نگران سوژه هم نباش بیا در مورد زندگی من بنویس کلی فایده داره هم پولدار می شی هم مشهور مطمئنم از هری پاتر هم بیشتر می فروشه . . . D-:

  2. وحيد آقاجاني می گوید:

    داستان خوبي است. اما به نظر مي‌رسد اگر اسم ديگري براي داستان انتخاب مي‌كردي كه با موضوع آن همخواني بيشتري مي‌داشت كشش و جذابيت متن بيشتر مي‌شد. در ضمن پرستاري كه با عصبانيت مي‌غرد و واقعيت را بي‌رحمانه به پسر گوشزد مي‌كند احتمالاً نمي‌تواند نگران باشد.

  3. مصطفا فخرایی می گوید:

    سلام
    داستان زیبایی است.جذابیت و کششی دارد که خواننده را ترغیب به خواندن می کند.
    شاد و سربلند!

  4. محمد می گوید:

    براوو
    طبق معمول عالي بودي
    من بودم البته اسمشو مي ذاشتم چه رگ هايي يا چيزي ازين دست
    سلام
    قرار بود بعد از آنجلوپولوس فيلماي كوستا گاوراس رو بريزم روي دايره كه طي يك اتفاق نا خوشايند نه تا از فيلماش در كسري از ثانيه دود شد رفت هوا ديروز با ديتاي خودم دونه دونه ريكاوري شده هاشونو كه به بچه هاي افليج مي مونستن و هيچ پليري پخششون نمي كردو شيفت ديليت كردم.

  5. رضا طاهری می گوید:

    خواندیم ولذت بردیم

  6. علیرضا مجابی می گوید:

    سلام آنا جان… انتخاب مکان ها ، فضا و آدم های داستان خیلی خوب و جذاب بود. جسارت لازم برای نوشتن آنها را هم خوشبختانه در تو یافتم. شک ندارم داستان های کامل تر بعدی هم در راهست، مواظب فرصت ها برای نوشتن باش. لینکت کردم . همیشه بهت سر می زنم.

  7. مصطفا فخرایی می گوید:

    سلام دوست عزیز!
    با یک داستان به روزم و منتظر نقد و نظر ارزنده تان.
    شاد و سربلند!

يك پاسخ برايش بگذاريد