دکمه های مانتو مدرسه و بند کفش های کتانی اش را بسته و نبسته به حال خود رها کرد و مثل قرقی پله های دو طبقه را دو تا یکی، تا پشت در پشت بام بالا دوید. آنجا لحظه ای درنگ کرد. نفسش را در سینه حبس کرد و گوش خواباند ببینداین سر و صداها آیا کنجکاوی همسایه ای را برانگیخته است یا نه .دست یخ کرده اش روی قفل خشابی در پشت بام مرددانه می لرزید.اما به جز صدای سلام علیک و خوش و بش مهمان های علی صدای دیگری در راهرو شنیده نمی شد. تقه بسته شدن در آپارتمان را که شنید، زانوهای لرزانش دیگر تاب نیاوردند. با احساس ضعفی شدید همان جا کف زمین ولو شد و پشتش را به در پشت بام تکیه داد. از شدت اضطراب نمی توانست حتی گریه کند. کوله مدرسه اش را در بغل فشرد بلکه کمی آرام بگیرد. خیال های ترسناکی زنجیره وار از ذهنش می گذشتند:” اگر یکی از همسایه ها متوجه شده باشد و به پلیس صد وده زنگ بزند چه ؟ اگر علی نتواند برای نجات من از این مخمصه مهمان هایش را دست به سر کند باید چه کنم ؟ …” هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره صدای باز شدن در آپارتمانی به گوش رسید. از جا پرید و چشم هایش از ترس گشاد شدند. صدای پاهایی که از پله ها بالا می آمدند برایش شکی باقی نگذاشت.بی معطلی خشاب قفل در را کشید. روی پشت بام رفت و محوطه را با نگاهی سریع ارزیابی کرد. ارتفاع این خانه نوساز از خانه های اطرافش بیشتر می نمود به همین خاطر به بام خانه های اطراف راهی نداشت. هرچند می دانست همه این تلاش هایش بیهوده و تا حد زیادی احمقانه است با این حال لحظه ای به ارتفاع سکو مانند میان دو بام همسایه خیره شد و با خودش فکر کرد :”اگر لازم باشد می پرم.” صدای نزدیک شدن قدم ها به او فهماند که فرصت پریدن را فعلن از دست داده است. به سرعت خودش را به پشت یکی از کولرها رساند و قایم شد. قلبش مثل قلب گنجشکی گرفتار شده می تپید.
کسی روی پشت بام آمده بود. با خودش فکر کرد:”کافی است مردی باشد. این جا دیگر کسی نیست که به دادم برسد. آنکه علی بود به گریه و زاری و التماس هایم اعتنا نکرد چه رسد به یک مرد غریبه! یعنی اگر زنگ خانه اش را نزده بودند چه اتفاقی می افتاد؟ …” کوله اش را در بغل فشرد. چشم هایش را بست و دست به دامن خدا شد .
صدای آرام و نامطمئن علی به گوشش خورد که نامش را صدا می زد. ناخودآگاه اشک هایش سرازیر شدند. از پشت کولر که بیرون آمد، علی به سرعت به سویش شتافت اما جرات نکرد پا پیش بگذارد و در آغوشش بگیرد. فقط با نگرانی پرسید :”خوبی؟ به بهانه ای زدم از خانه بیرون. بیا برویم.حالا چرا گریه می کنی ؟ چیزی نشده که! ” احساس گناه و ترحم در نگاهش موج می زد. بی آنکه بیشتر از این حرفی میانشان رد و بد شود، بی سر و صدا از پله ها پایین آمدند. وقتی خود را در کوچه یافت احساس کرد می تواند دوباره به راحتی نفس بکشد. صورت از گریه برافروخته اش را بالا گرفت و با غرور تمام گفت:” خوب! خداحافظ.” علی دستش را دراز کرد و گیره موهایش را به سمت او دراز کرد و زمزمه کرد:” روی میز پذیرایی جا گذاشته بودی. جوری برش داشتم که هیچ کس متوجه نشد.” گیره را گرفت و هیچ نگفت. پشتش را به علی کرد و به راه افتاد. از پشت سر شنید که او زمزمه کرد :” باور کن دوستت دارم.”
دسامبر 27, 2008 در t 6:22 ب.ظ
خواندم و لذت بردم. ممنون
دسامبر 27, 2008 در t 7:48 ب.ظ
تضمین نمیدهم ولی حتما دوستش دارد حالا از چه نوعی خودش میداند و خدایش!
دسامبر 28, 2008 در t 12:45 ب.ظ
سلام …
بازم همون حس بچگی، ترس، پشیمونی، عشق !
خیلی خوشکل بود واقعا کیف کردم.
دسامبر 29, 2008 در t 8:20 ق.ظ
خوب بود خیلی نزدیک به داستان … بود نه؟
اما اتفاقی نیوفتاده و اون کاری نکرده که …
پشیمونی همیشه هست اونم بعد از بازی کردن نمایان میشه…
دسامبر 29, 2008 در t 9:04 ب.ظ
بازی… اتفاق… داستان… پشیمونی… دوست داشتن… نیاز… فراموشی… و دوباره بازی… !
چقدر فرق می کنه بازی بچه ها و بزرگا.
دسامبر 31, 2008 در t 3:08 ب.ظ
قشنگی ش توی سپیدیهای متنش بود و نگفته هاش
نقطه ضعفش زیادی معمولی بودن اصل قضیه بود
سلام
یه اشتباه تایپی توش هست که البته درستش هم نکردی نکردی
ژانویه 2, 2009 در t 11:00 ق.ظ
زندگی بازی نیست این بچه ها هستن که بازی می کنن نه بزرگا بچه ها میخوان ادای بزرگارو در بیارن میان اتفاقات زندگی را تو بازیشون پیاده می کنن غافل از اینکه زندگی با بازی فرق داره اینجاست که به اشتباه فکر میکنن دوست داشتن مسخرست و میشه …
زندگی حقیقت نه بازی
ژانویه 3, 2009 در t 2:01 ب.ظ
بچه ها بازی می کنن اما بزرگا از بازی درس می گیرن. بچه ها یه بازیو چند بار تکرار می کنن اما بزرگا یک بار تجربه می کنن. بچه ها بعد بازی با همون قبلیا بازی می کنن اما بزرگا یه بازیو با یه نفر دوبار بازی نمی کنن. بچه ها احساساتی بازی می کنن اما بزرگا عاقلانه و جدی بازی می کنن. این بچه ها هستند که ندیده و نشناخته عاشق می شن بدون اینکه بدونن عشق چیه یا عاشق چی شدن.
برای همینه که بعد از بازی برای از دست دادن عروسکی که مال اونها نبوده گریه می کنن ….