او مثل ما نبود

By آنا

بی توجه به سفارش های مکرر خاله که پیغام داده بود:” بگو روی زمین ننشیند. همه جا شاشی است. “، چمباتمه زدم کف اتاق و آلبوم های عکس را دور و برم ریختم. او هم نشسته بود سر جای همیشگی اش روی راحتی گلداری که بالای اتاق، پشت به پنجره های سرتا سری رو به حیاط و درخت خرمالوی قدیمی باغچه  گذاشته بودند و مثل همیشه روی عسلی کوچک جلوی آن پر از روزنامه بود. کیهان ، ایران ، همشهری ، خبر …

بالاخره عکسی را که می خواستم پیدا کردم. آن را از آلبوم بیرون کشیدم و نشانش دادم:” آهان، این را می گفتم ! ببینید. چطور شد که مرد به این بزرگی آمد و سر میز شما نشست؟ ” عینکش را برداشت به چشمش زد.عکس را از دستم گرفت و نگاه کرد. مردمکان کدر خاکستری رنگش  ثابت شدند و نگاهش جایی پشت تصویر و خاطرات  سیاه و سپید فرو مرد.

آنی بعد گفت:” اهل این حرف ها نبود. از او خواهش کرده بودیم با ما عکس یادگاری بگیرد.  پول میز را هم تمام و کمال خودم داده بودم .به گمانم شکوفه نو بود … یا شاید هم نه …”

مطمئن نبود. برای من هم فرقی نداشت. ادامه داد :”یادش به خیر. چه شب هایی بود . از این سر تا آن سر خیابان لاله زار ، تا دم دمای صبح ، از این کافه در می آمدیم و می رفتیم به یک کافه دیگر. توی هر کدامشان پیکی می زدیم. اگر نمی زدیم که صبح نمی شد…گاهی وقت ها هم همه  اهل کافه را مهمان می کردیم ..یادش به خیر.”

شنیده بودم که پول یکی دو تا خانه را همین طوری بر باد داده. هرچند هرگز رنگی از پشیمانی در حرف هایش دیده نمی شد. از وقتی  به یاد می آورم مغرورانه از این  لوتی گری هایش نقل می کند . می گویم :” می توانم برای خودم  برش دارم ؟ ”

لبخند می زند.می دانم به من نه نمی گوید:” برش دار. فقط جایی نبر و به این و آن نشانش نده. برایش حرف در می آورند . آقا تختی اهل این حرف ها نبود… او مثل ما نبود . ”

 از جایش بلند می شود و دولا دولا به راه می افتد. سوندش را تازه باز کرده اند. هنوز عادت نکرده است. از سطل کوچکی که شرمگینانه گوشه اتاقش گذاشته خبر دارم ولی به روی خودم  نمی آورم .راه حیاط را پیش می گیرد .بساطم را بر می دارم و شب به خیری می گویم و به طبقه بالا می روم . این طور او هم راحت تر است .از پنجره طبقه بالا تا صبح می پایمش . پیرمردی خمیده  آهسته و بی صدا بارها و بارها طول حیاط را درحالی که سطلی در دست دارد طی می کند.

 

11 نظر to “او مثل ما نبود”

  1. آقارخ می گوید:

    مثل همیشه
    خواندنی و جذاب
    دمت گرم
    سلام

  2. يحيا می گوید:

    چرا ملت ستايشاشون ور نثار اين پست نمي كن
    اينجا كجاس

  3. حمید رضا اکبری شروه می گوید:

    به روزم

  4. سارا می گوید:

    خیلی زیبا بود
    کاش ما هم در آن زمان به دنیا می امدیم با همان عقایدها و همان مرام ها

  5. اسفندیار می گوید:

    موسیقی نیوه مانگ کار حسین علیزاده بود واقعا دمش گرم بود
    صدای دعای کمیل میاد
    اللهم اغفز لی الذنوب التی تغیر النعم

  6. مصطفا فخرایی می گوید:

    سلام دوست عزیز
    با یک شعر منتظرم.

  7. gol nassrin می گوید:

    salam
    dost dashtam dastank ro
    be delam neshast

  8. anna می گوید:

    سلام
    مطلب زيبايي بود
    منتظر قدم سبزت هستم
    موفق باشي

  9. مصطفا فخرایی می گوید:

    سلام دوست عزیز
    با یک داستانک به روزم

  10. رضا طاهری می گوید:

    salam

  11. حمید رضا اکبری شروه می گوید:

    به روزم با دو داستانک

يك پاسخ برايش بگذاريد