بی توجه به سفارش های مکرر خاله که پیغام داده بود:” بگو روی زمین ننشیند. همه جا شاشی است. “، چمباتمه زدم کف اتاق و آلبوم های عکس را دور و برم ریختم. او هم نشسته بود سر جای همیشگی اش روی راحتی گلداری که بالای اتاق، پشت به پنجره های سرتا سری رو به حیاط و درخت خرمالوی قدیمی باغچه گذاشته بودند و مثل همیشه روی عسلی کوچک جلوی آن پر از روزنامه بود. کیهان ، ایران ، همشهری ، خبر …
بالاخره عکسی را که می خواستم پیدا کردم. آن را از آلبوم بیرون کشیدم و نشانش دادم:” آهان، این را می گفتم ! ببینید. چطور شد که مرد به این بزرگی آمد و سر میز شما نشست؟ ” عینکش را برداشت به چشمش زد.عکس را از دستم گرفت و نگاه کرد. مردمکان کدر خاکستری رنگش ثابت شدند و نگاهش جایی پشت تصویر و خاطرات سیاه و سپید فرو مرد.
آنی بعد گفت:” اهل این حرف ها نبود. از او خواهش کرده بودیم با ما عکس یادگاری بگیرد. پول میز را هم تمام و کمال خودم داده بودم .به گمانم شکوفه نو بود … یا شاید هم نه …”
مطمئن نبود. برای من هم فرقی نداشت. ادامه داد :”یادش به خیر. چه شب هایی بود . از این سر تا آن سر خیابان لاله زار ، تا دم دمای صبح ، از این کافه در می آمدیم و می رفتیم به یک کافه دیگر. توی هر کدامشان پیکی می زدیم. اگر نمی زدیم که صبح نمی شد…گاهی وقت ها هم همه اهل کافه را مهمان می کردیم ..یادش به خیر.”
شنیده بودم که پول یکی دو تا خانه را همین طوری بر باد داده. هرچند هرگز رنگی از پشیمانی در حرف هایش دیده نمی شد. از وقتی به یاد می آورم مغرورانه از این لوتی گری هایش نقل می کند . می گویم :” می توانم برای خودم برش دارم ؟ ”
لبخند می زند.می دانم به من نه نمی گوید:” برش دار. فقط جایی نبر و به این و آن نشانش نده. برایش حرف در می آورند . آقا تختی اهل این حرف ها نبود… او مثل ما نبود . ”
از جایش بلند می شود و دولا دولا به راه می افتد. سوندش را تازه باز کرده اند. هنوز عادت نکرده است. از سطل کوچکی که شرمگینانه گوشه اتاقش گذاشته خبر دارم ولی به روی خودم نمی آورم .راه حیاط را پیش می گیرد .بساطم را بر می دارم و شب به خیری می گویم و به طبقه بالا می روم . این طور او هم راحت تر است .از پنجره طبقه بالا تا صبح می پایمش . پیرمردی خمیده آهسته و بی صدا بارها و بارها طول حیاط را درحالی که سطلی در دست دارد طی می کند.
دسامبر 31, 2008 در t 3:05 ب.ظ
مثل همیشه
خواندنی و جذاب
دمت گرم
سلام
ژانویه 5, 2009 در t 7:29 ق.ظ
چرا ملت ستايشاشون ور نثار اين پست نمي كن
اينجا كجاس
ژانویه 5, 2009 در t 8:18 ق.ظ
به روزم
ژانویه 6, 2009 در t 8:15 ق.ظ
خیلی زیبا بود
کاش ما هم در آن زمان به دنیا می امدیم با همان عقایدها و همان مرام ها
ژانویه 8, 2009 در t 7:39 ب.ظ
موسیقی نیوه مانگ کار حسین علیزاده بود واقعا دمش گرم بود
صدای دعای کمیل میاد
اللهم اغفز لی الذنوب التی تغیر النعم
ژانویه 16, 2009 در t 3:23 ق.ظ
سلام دوست عزیز
با یک شعر منتظرم.
ژانویه 24, 2009 در t 11:40 ق.ظ
salam
dost dashtam dastank ro
be delam neshast
فوریه 10, 2009 در t 10:02 ق.ظ
سلام
مطلب زيبايي بود
منتظر قدم سبزت هستم
موفق باشي
فوریه 15, 2009 در t 3:25 ب.ظ
سلام دوست عزیز
با یک داستانک به روزم
فوریه 17, 2009 در t 4:26 ب.ظ
salam
مارس 11, 2009 در t 8:19 ق.ظ
به روزم با دو داستانک