پیله، بکارت کرم ابریشم است. پیله بسته ام و هجوم مورچه ها را از سرگذرانده ام. نمی دانم از نخواستن است یا از نتوانستن. فرزانه می گفت نگهداری کرم ابریشم از همه کارهای دنیا سخت تر است. این را وقتی گقت که مورچه ها تن کرم های ابریشم اش را جویده بودند نه آن زمان که از حمله خرس ها ی کوهستان جان سالم به در برد و از میان کوران برف دوباره به سرزمین زندگان فرود آمد!
با خودم فکر می کنم تو دست هایت را دورم حلقه می کنی و من دوباره تخت بر تخت پادشاهی ام خواهم خوابید. گیرم این بار دیگر فاصله یک نفس نیست که بدوم اش و کبوترها این روزها به نشانه نتوانستن از پیش پایم شلان شلان می گریزند.
سنگ بزرگ نشانه هیچ چیز نیست .فقط سنگ است می دانستی شش حرف سنگ مرا می سازند که به سینه آینده ام می زنم ! وآنچه مرا به این بازی وا می دارد ترس از به بازی گرفته شدن است. دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را . آخر تو بگو از رودخانه همان یک بار هم نتوان گذشت…یا نخواستن گذشت؟
اوت 16, 2010 در 6:37 ب.ظ. |
سلام. داستان سرگشتگی ست. بیراهه رفتن. خود را به کوچه ی چپ و راست زدن. گم گشتگی ست . در آنچه می خواهی و نمی یابی. می یابی و نمی خواهی. فقط نمی دانم فرزانه در این میان چه کاره است؟ مایه ای برای دلتنگی؟ یا آرامشی برای بعد از خروج کرم ابریشم از پیله اش؟
جالب بود . مرسی.