ارغوانی ، بنفش، آبی. همیشه چیزی هست که آرزویش کنم حتی وفتی فاصدک ها از زمین بر آسمان می بارند و خبری نمی آورند. من با این که هیچ خجالتی نیستم روز به روز بیشتر ارغوانی می شوم ، بنفش می شوم ، آبی می شوم.
اژ رژه سالانه هم جنس بازها بگیر تا بادکنک سبزی که سوار بر آب مرا به دنبال خود می کشید. ازطعم چسبناک آب نبات کشی جایگاه انتخاباتی سوسیالیست ها روی دندان های دردناک من گرفته تا دخترک نیمه برهنه ای که زیر برگ های آویخته بید مجنون بر پلی شناور روی آب، دراز کش کتاب می خواند و سوژه دست نیافتنی عکاسی من شده بود. اما این جا هنوز بسی چیز ها ست که آرزویشان کنم حتی وقتی قاصدک ها از زمین بر آسمان می بارند و خبری نمی آورند نه از تو و نه از آزادی تو .
زنبورها گل های نارنجی متن سپید پیراهن مرا دوست دارند و من از ترسم عسلی چشم هایم را پشت عینک دودی پنهان می کنم . با این که هیچ خجالتی نیستم روز به روز بیشتر و بیشتر ارغوانی می شوم. بنفش می شوم . آبی می شوم. و به تو فکر می کنم که چه رنگی هستی این روزها!
اوت 20, 2010 در 9:13 ق.ظ. |
زیبا بود. پنهان و پیدای انسان.
سپتامبر 7, 2010 در 11:03 ق.ظ. |
http://afsanehmesgarzadeh.persianblog.ir/
in adrese webloge jadiidie ke tosh taranehaye englishamo post mikonam
agar kari baraye ahangsazi khasty dar khedmatam
mer30
یک من
یک تو
یک جعبه مداد رنگی قد و نیم قد
یک صفحه ی سفید
تو اول شروع کن
لبخند می کشی یا اشک مهتاب را ؟؟؟
افسان+ه
16/6/89
neveshtehato kheili dost daram