ماری بیست و دو ساله ی هنرمند، گردن کشید و توی قابلمه را نگاه کرد. همان دم، من هم داشتم به دنبال دسته هاون سنگی کمدها را زیر و رو می کردم. چشم هایش را درشت کرد و گقت :» اوم م م .. خوشمزه است.» من که دست آخر به ته گرد قاشق چوبی به جای دسته هاون رضایت داده بودم، گقتم :» از کجا می دانی؟ » خندید و گقت : «بوی خوبی دارد. باز هم زافران ؟» از حالتی که به انگلیسی زعفران را بیان می کرد خوشم می آمد. گفتم :» آره . زعفران را دوست داری ؟» با تحکمی که عادت داشت با آن از سیستم چپ افراطی کشورش دفاع کند جوابم داد:» آره . ولی خیلی گران است. «
به رسم ایرانی ها همان شب مقداری زعفران برایش به اتاقش بردم. هاج و واج نگاهم کرد و هیچ نگفت. دو روز بعد ماری را در حال پخت و پز در آشپزخانه پیدا کردم. زعفران را هم با خودش آورده بود.خیلی جدی از من پرسید:» این زعفران خیلی زیاد است. تو خیلی در ایران پولداری؟» برایش توضیح دادم که مقدار زعفران آن قدر ها هم که فکر می کند زیاد نیست ومن هم در ایران پول پارو نمی کنم. و به شوخی اضافه کردم :» به قول خودتان شایسته نیست آدم ها راجع به سه چیز از هم سوال کنند. پول. مذهب.سیاست.»اما ماری دست بردار نبود:» اما این خیلی زیاد است؟ گران است!» از چانه زدن خسته شده بودم. نه گذاشتم و نه برداشتم گقتم :» این هدیه است . برو لذت ببر. به پولش فکر نکن.» سکوت معنا داری کرد و رویش را برگرداند. خواستم موضوع بحث را عوض کنم . لاجرم موضوع تکراری و خسته کننده علم بهتر است یا ثروت را پیش کشیدم. در این بازی تبحر زیادی داشت. می دانستم. گقتم:» یعنی برای تو داشتن خانه و اتوموبیل و استفاده از آخرین تکنولوژی ها مهم نیست؟» با سری افراشته ادعا کرد که برایش اهمیتی ندارد و تا الان برای این که خودش و استعدادهایش را یکی یکی پیدا کند یک سال در پرتغال، درس زبان پرتغالی خوانده و بعد دراسپانیا به زبان اسپانیایی مسلط شده و این روزها هم در یکی از شهرهای سوئد در مدرسه هنر عکاسی می خواند و تصمیم دارد برای سال آینده وارد مدرسه مجسمه سازی شود. طعنه زدم:» و در تمام این سال ها بدون پول به دنبال علم و دانش می دویدی؟» طعنه ام را نگرفت و گفت:» پول مهم نیست. من عاشق هنر هستم.» این را گقت و پرک های زعفران نکوبیده را خشک خشک توی ماهیتابه ریخت. این قدر سریع اتفاق افتاد که فرصت نکردم جلوی دستش را بگیرم و نگذارم.
بعد از صرف غذا لب تاپ جدیدش را آورد تا به من نشان دهد. من که با دیدن نام حک شده اپل مکینتاش ذوق کرده بودم ، از شنیدن قیمت سر سام آور آن مغزم جرینگی صدا کرد. پرسیدم:» بهترین سیستم موجود در بازار بود؟» با غرور جواب داد:» در این موارد من همیشه بهترین ها را می خرم.» بی آن که خواسته باشم آزارش دهم از دهانم پرید:» پس تو پولداری.»
سگرمه های در هم کشیده ماری که این جمله مرا توهین به شخصیت خودش گرفته بود تا شب از هم نگسست. شب ،از در آشتی کمی از غذایی که پخته بودم را به او تعارف کردم. با نگاهی سرد دستم را رد کرد و گفت:» شما ایرانی ها در غذاهایتان ادویه زیاد استفاده می کنید. بوی تندی دارد.»
اکتبر 13, 2010 در 2:55 ق.ظ. |
شما ان چیزی را که ایشون دوست داشت که باشه را زیر سئوال بردیدو
اکتبر 13, 2010 در 6:51 ق.ظ. |
از حرف تا عمل بسيار فاصله است. طعم غذا هم بسته به ميزان درهمكشيدگي سگرمهها تغيير ميكنه. آدمها: اين موجودات متناقض!
به نظر من، فرم و محتواي اين داستان به خوبي درهم تنيده شده. ماري خوب شخصيتپردازي شده و داستان بدون نياز به رودهدرازي، به موقع هم تمام شده. دستت درد نكنه، آناخانم!
اکتبر 14, 2010 در 3:53 ب.ظ. |
سلام ندا عزیز. در داستانهایت همیشه یک نفر دیگر حضور دارد اگر شده برای چند خط. فرزانه، مینا، شایان، ماری. به نظرم از تنهایی نفرت داری. یا زیاد احساس تنهایی می کنی. این داستان ات با دیگر داستانهایت کمی تفاوت دارد. شفاف تر است. رو است. ماری در این داستان شخصیتی دوگانه بروز می دهد. آزار دهنده. صد رحمت به تنهایی. چپ افراطی می نماید و به کمتر از اپل رضایت نمی دهد. کمی به همه ی ما شبیه است در امروزمان.
گفتی که از شعر نیما خوشت آمده . امیدوارم هر چه غم و تنهایی ست از تو دور باشد. شاد و پیروز باشی.
اکتبر 14, 2010 در 3:54 ب.ظ. |
ببخشید آنا عزیز
اکتبر 17, 2010 در 4:33 ق.ظ. |
دانلود کنید ./ کتاب روسریهای سبز / هشت داستان کوتاه با موضوع جنبش سبز . به دیگران هم معرفی کنید. زمان برای دانلود یک دقیقه . آدرذس : http://www.salin-moghadas.blogspot.com
داستانها : سه دختر / دموکراسی عاشقانه / معنویت سرخ . سرباز لبنانی و دختر ایرانی و …..
اکتبر 18, 2010 در 12:01 ق.ظ. |
منم دقیقا با همین مشکل مواجهم.این چپ اروپایی که یه روز هم تو زندگیش نفهمیده بیکاری و اینده نداشتن چیه ..برا ما سخنرانی میکنه در مورد مصرف گرایی..ای شکارم!!!راستی چقدر قلمت قشنگ بود.کیف کردم از روایتت
اکتبر 25, 2010 در 1:13 ب.ظ. |
داستانتون کششی در آدم ایجاد میکنه که ادامه شو هم بخونه، یه چیز دیگه اینکه هر انسانی که چیزی و به صراحت انکار میکنه اتفاقا اون چیز وجود داره، منتظر خواندن تجارب بعدی تون هستم.
اکتبر 26, 2010 در 9:33 ق.ظ. |
می رسه دختر جون.میرسه…کتاب ها از راه قلب آدم ها سفر میکنند.
داشتم اون پست دماغ گنده را میخواندم.کی هستی تو آنا؟عجب قلمی داری…