بازی شرافتمندانه

بازی شرافتمندانه

مهری طاق‌باز خوابیده بود و دست‌هایش را گذاشته بود زیر سرش. داشت رد عنکبوت درشتی را روی سقف دنبال می‌کرد. با این که از هر نوع حشره کوچک و بزرگی  به او احساس انزجار دست می‌داد ولي در مورد عنکبوت‌ها همیشه استثنا قائل می‌شد.

رضا که از آن سوی اتاق رد نگاه او را گرفته بود و رسیده بود به پاهای دراز بی‌قواره عنکبوت پرسید: «چرا پا نمی‌شوی بکشیش؟»

مهری با لحنی بی‌تفاوت جواب داد: «حالش را ندارم. به‌علاوه کاری به کارم ندارد، بکشمش که چه بشود؟»

رضا كه با این سوال فقط مي‌خواست جو کرخت شبانه را بشکند شانه‌هایش را بالا انداخت و به عادت همیشه، حرف «د» را جوری که توجه مهری جلب شود با تشديد ادا كرد و گفت: «به‌دّرک.» در آشپزخانه سرش گرم کاری بود و حوصله نداشت خودش را در باتلاق بحث‌های بی‌نتیجه همیشگی‌اش با مهری بیندازد.

کارش که تمام شد، آمد و روی کاناپه کنار مهری به زور خودش را جا داد. به پهلو روی لبه کاناپه دراز کشید و یک دستش را ستون سرش کرد. مهری همچنان سقف را نگاه می‌کرد. لب‌های رضا روی لپ مهری بوسه‌ای پر سر و صدا چسباند. این‌بار موفق شد توجه زن را جلب کند. مهری به سوی او چرخید و رفت توی بغلش. دست‌های رضا روی موها و پستان‌های زنش لغزید و نفس‌های مهری را تندتر کرد. کرختی شب می‌رفت که جای خودش را به هیجان تند و داغ عشق‌بازی بدهد. مرد لب‌هایش را چسباند به گردن و گوش‌های زن  و زمزمه  کرد: «هان … جان … جانم … چی می‌خوای بگو؟»

مهری توی چشم‌هایش نگاه کرد و لبخند شیطنت‌باری زد و گفت: «هیچی. تعطیله. در دست تعمیر است.» بعد به‌نرمی خودش را از بغل رضا بیرون کشید.

رضا گفت: «هان چی شد؟ باز توی چه فکری هستی؟»

مهری دست و پاهایش را کشید و میان خمیازه‌اش گفت: «دارم فکر می‌کنم زندگی کسالت‌بار گهی ____»

رضا تمسخرآمیز میان حرفش دوید: «چیه، می‌خوای خودکشی کنی؟»

مهری دوباره شیطنت‌بار خندید و گفت: «آره، آقای دکتر. منتها به دنبال راحت‌ترین و بی‌دردترین راهش می‌گردم. تو بلدی؟»

رضا گفت: «آره می‌خوای خودم ترتیبش را بدهم؟»

مهری هیجان‌زده شد: «جان من؟ می‌توانی؟ آره، می‌خواهم.»

رضا گفت: «فقط یک شرط دارد.»

مهری هیجان‌زده پا شد و روی کاناپه چهارزانو نشست: «چه شرطی؟ هرچه باشد قبول است.»

مرد آرام ساق پای لخت زنش را نوازش کرد. قیافه گرفت و گفت: «شرطش این است که یک سال تمام هرچیزی که ازت بخواهم انجام بدهی.»

مهری که بحث برایش خیلی جالب شده بود گفت: «قبول، ولی بعد از یک سال خودت ترتیبم را می‌دهی دیگر، ها؟»

رضا نگاه عاقل اندر سفیهی كرد و گفت: «مهری! هر کاری ازت بخواهم باید انجام بدهی‌ها؟»

مهری مثل بچه‌ها خندید: «باشد. هرکاری. اما اگر بعد از یک سال تو نتوانستی به قولت عمل کنی چی؟ آن‌وقت تو باید یک سال تمام هرکاری که من می‌خواهم انجام بدهی. قبول؟»

رضا خندید و مثل وقت‌هایی که دستش می‌انداخت گفت: «حالا مانده تا به آن روز برسیم. اما مهری! تو نمی‌توانی یک سال هر کاری را كه من بخواهم انجام بدهی. من تو را می‌شناسم. نقطه‌ضعف‌هایت را هم می‌شناسم.»

مهری هیجان‌زده گفت: «حالا می‌بینیم. از همین حالا شروع شد. یالله یکی‌اش را بگو.»

رضا خواست بغلش کند؛ اما مهری دست و پا زد و اصرار کرد: «بگو دیگر. نخند رضا. جدی است.»

رضا ادای آدم‌های جدی را در آورد و گفت: «باشد. پس از فردا دیگه نمی‌روی سر کار. توی خانه می‌مانی و می‌شوی یک زن خانه‌دار خوب!»

رنگ از صورت مهری پرید. یک دفعه عصبانی شد و داد زد: «می‌دانی چیست؟ شما مردها هیچ‌وقت نمی‌توانید شرافتمندانه بازی کنید.»

5 پاسخ به “بازی شرافتمندانه”

  1. وحيد می‌گوید:

    دست از نوشتن برندار. خيال داستان ايراني بايد راحت باشد كه در آينده نزديك كسي مثل تو از زمينش برمي‌دارد.

  2. نادان می‌گوید:

    شما مردها. شما زنها…
    این داستان کهنه و کسل کننده ادامه دارد.

  3. شمسا می‌گوید:

    سلام، خیلی از این داستانتون خوشم میاد فکر کنم برای دهمین باره که میخونمش، امیدوارم موفق باشید.

  4. تلواسه می‌گوید:

    نوشته هاتون منحصر بفردند.
    ياد تريس… بخير ،روزگاري تنها مـآمن و خلوتكده ام بود ،افسوس ديري نپاييد
    قلمت را در بند نكش رهايش ساز
    شاديت آرزوست

  5. مرجان می‌گوید:

    خيلي قشنگ بود لذت بردم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.