وضعیت غیر عادی

اکتبر 15, 2008 با آنا

پیکان قرمز رنگی  که در باند سمت چپ می رود ، عرض خیابان را به هوای زنی که  به انتظار تاکسی ایستاده است به شکل خطرناکی می شکافد و خودش را به کناره می رساند. صدای بوق معترض دو سه تا از ماشین ها همزمان بلند می شود. زن که از گفتن پیاپی نام مسیر مورد نظرش به راننده تاکسی ها خسته شده رو به راننده پیکان با لحنی مکانیکی و بی روح دوباره تکرار می کند: ” ولیعصر ” .

برخورد برق آسای نگاهش با نگاه تهدید آمیز راننده  پیکان قرمز به او هشدار می دهد که وضعیت عادی نیست .  همه چیز سریع اتفاق می افتد.پیکان با فاصله ای بسیار نزدیک از نوک پنجه های زن عبور می کند و قطرات خنکی را از هیچ کجا به صورت و گردن او می پاشد. زن هراسان خودش را به عقب پرت می کند و چند ثانیه  بهت زده بر جای می ماند و بعد با نگرانی به سر و صورتش دست می کشد ، انگار که می خواهد مطمئن شود هنوز سالم است . راننده تاکسی های دیگر بی آن که متوجه چیزی شده باشند همچنان پیش پایش ترمز می کنند و گردنشان را جلو می آورند و وقتی پاسخی نمی شنوند از نو شتاب می گیرند. درهمان حال پرایدی سفید زنگ عقب عقب تا پیش پای او بازمی گردد. زن گم وگیج با نگاهی پرسش گر به پسر جوانی که پشت فرمان نشسته است نگاه می کند.صدای پسر را از میان موزیک سرسام آوری تشخیص می دهد: ” مسیرتون کجاست خانوم؟ برسونمتون. ”

زن با صدایی درد آلود می نالد :” نه آقا . نه.”

و به سمت پیاده رو به راه می افتد. از روی جوب کوچکی می پرد. سرش را پایین انداخته وهنوز ذهنش درگیر قطراتی است که فکر کردن به آن ها بیشتر پوست صورتش را می سوزاند. باز با خود می نالد:” معلوم نیست چه کثافتی بود .آخ خداااا…”

هنوز چند قدم بیشتر نرفته که شراره های درخشانی پیش پایش فواره می زنند. سوزشی را روی پاهای  لخت بی جورابش احساس می کند . بیهوده سعی می کند ازشراره ها فرار کند . فاصله می گیرد و مات و مبهوت به کارگرهای جوشکاری خیره می شود که حالا صدای قهقهه شان تا هفت آسمان بالا رفته است.

مهم نیست!

اکتبر 1, 2008 با آنا

 

یکهو جیغ کشید ، به پهلو غلتید ، چشم هایش را از شدت درد بست و پاها را گِرد کرد توی شکمش . اشک ها بی اراده روی گونه های داغش جاری شدند. چند دقیقه ای که گذشت درد رفت و خشم و خنده  با هم آمدند و قاطی شدند . پا شد ، دست و پایش را جمع کرد و نشست روی تخت . او که نشسته بود و همین طور هاج و واج نگاهش می کرد باعث شد همه چیز بیشتر به نظرش خنده دار بیاید . به خشمی که هنوز فروکش نکرده بود گفت : (( می دونی چی کار کردی؟))

او که حالا دیگر سرش را انداخته بود پایین و با ملافه بازی می کرد زیر لبی لندید: (( خودت همیشه می گفتی دوست داری بدونی زن شدن چه طوری است . مگه نگفتی؟ ))

این حرفش دختر را جری تر کرد : (( کی از تو خواست این کار را بکنی؟ ))

این را گفت و فوری از گفتنش پشیمان شد. حالا چشم هایش می شدند دو تا اخگر سرخ و مثل همیشه داد می زد: (( می دونستم دوستم نداری . می دونستم .می دونستم .))

اما او داد نزد. چیزی بدتر از این ها داشت اتفاق می افتاد. چیزی که امواجش را پیش از وقوعش می شد احساس کرد. او داشت گریه می کرد. سرش را گرفته بود میان دست هایش و کمرش خم شده بود. از میان هق هق مردانه اش این کلمات شنیده می شدند:  (( زندگیتو …لعنت …اگر بخواهی ازدواج…چی میگی؟…خراب کردم …خراب…خودم …نمی بخشم . ))

اول موهای سیاه مجعدش را نوازش کرد .بعد کنارش روی تخت نشست و دستش را گذاشت روی شانه لرزان پسر و زمزمه کرد : (( عیبی نداره . حالا که اتفاقی نیفتاده .مهم نیست.))

اما او یک دفعه مثل دیوانه ها از جا جست. چشم هایش را گرد کرد و داد زد :( (مهم نیست ؟ مهم نیست ؟ یعنی چی مهم نیست ؟ تو دیگه …))

نتوانست بگوید. فقط ژست مردانه ای گرفت و گفت :( ( من همه جوره پات وایسادم . ))

 به نظرش همه چیز داشت به شکل مضحکی پیش می رفت. دستش را به نشانه بی اهمیت بودن کل قضیه تکانی داد و درحالی که به سوی دستشویی می رفت گفت:  (( نیازی نیست . اتفاقی بود که بالاخره یک روز باید می افتاد. ))

پسر از پشت سرش با تحکم گفت:(( مثل ج..ده ها حرف نزن .))

دختر دستش را گذاشت روی دستگیره در دستشویی و با خودش  فکر کرد که الان  باید جواب بدهد یا نه. دستگیره را به سمت پایین فشار داد و تصمیمش را گرفت. گفت : (( زنگ بزن به آژانس. ))

شمس لنگرودی

سپتامبر 24, 2008 با آنا

نام کتاب : تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران

گفت و گو کیوان باژن / محمد شمس لنگرودی

ناشر: نشر ثالث

***

 کتابخوان هایی از نسل من / شما بگیرید متولدین دهه پنجاه و شصت / هنگام رو به رو شدن با کتاب هایی از این دست با چیزی فراتر از یک زندگینامه یا بحث های مد روز روشنفکری رو به رو خواهند شد . همان  را که تیتر می خواند . تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران …یا به نظر من تاریخ گمشده و انحراف داده شده  ادبیات در عصر من و همنسلانم .

کتاب تاریخ شفاهی ادای دین یک شاعر روشن فکر به دیگر روشن فکران سرزمینش است و اثبات این که جسارت تنها به نقد هر آنچه جز خود ختم به خیر نمی شود. دریافتن این که دانش آبکی این روزها که جای خود را به اینچنین گفته های ارزشمند تجربی داده است ماندگار نیستند کار سختی برای من و نسل امروز نیست . محور این گفته ها بر پایه دیده شدن و شنیده شدن متکلم بنا نشده است. انگار چشم گردانی است .

  • تعهد دو نوع است.ایدئولوژیکی و شخصی. در تعهد ایدئولوژیکی ، تمام تلاش یک هنرمند کمونیست یا هر ایدئولوژی دیگر ،جهت دادن کار و اثرش برای تبلیغ و تهیج مردم برای استقرار نظام مورد باورش است . در تعهد شخصی،هنرمند تلاش برای تبلیغ اعتقاد فردی خود نمی کند .آرمان شخصی او ناخواسته در اثرش موج می زند چرا که او نظام مشخصی را الزامن مد نظر ندارد که تبلیغش را بکند .در اثرش اعتراض بی عدالتی،استبداد ،فقر …را می بینیم .الان من شخصن به این نوع تعهد پایبندم .تعهد به اغتقاد و باورهای خود و اینکه به خودم دروغ نگویم .تعهدی که به آن پایبندم تعهد به شناختی است که شخصن به آن رسیده ام …واقعن اگر کسی به خودش تعهد نداشته باشد ،چطور می تواند نسبت به دیگران متعهد باشد.
  •  به نظرم نسل امروز آرمان گریز نیست بلکه خسته است . عصیانگرانه ،صحبت آرمان گریزی را می کند .اگر دیده می شود که آرمان های ملتی نابود شده، شاید خودشان متوجه نیستند ، همین که از مقوله آرمان حرف می زنند و از نابسامانی های آرمانی رنج می برند ، آرمانگرا هستند اما مفهوم آرامانگرایی دیگر فرق کرده است . یعنی عملن از بار رمانتیسمش کاسته شده است و درستش هم همین است.
  • جامعه هر چه بسته تر و عقب مانده تر باشد ،تفویض مسئولیت ها به روشنفکران بیشتر می شود .مسئولیت تفویض شده یعنی مسئولیتی که در واقع مسئولیت او نیست ولی به گردن او می افتد. یعنی چون حزبی وجود ندارد ،روزنامه ای منتشر نمی شود و مردم به حقوق حقه خود نمی توانند برسند ،فکر میکنند یکی دیگر باید این حقوق را برایشان بگیرد که حتمن روشنفکراست .
  • بیژن جلالی حرف زیبایی می زد .می گفت : نمی دانم چرا شعر ایران این قدر اخمو است . شعر ایران اخمو است برای این که خودمان اخموییم .زندگیمان اخموست . چون از همه طلبکاریم .
  • اگر اثری دشوار ،پیچیده و بغرنج و غیر قابل نفوذ باشد به قول داستان نویسان هیچ کس با شخصیت داستان همزاد پنداری نمی کند.
  • کسی که عمرش در رنج سپری می شود نمی تواند بپذیرد که بی ثمر و بی هدف می آید و می رود . از نظر او حتمن حساب و کتابی باید در کار باشد . ولی به گمان من  همه این فلسفه از نقص و نا تمامی زندگی به وجود می آید . ما نمیتوانیم بپذیریم زندگی همین است که من و شما داریم سپری می کنیم و فلسفه و غایتی در کار نیست.خیال جاودانگی نتیجه ابتر بودن زندگی است. جاودانگی به هر مفهوم وقتی ارزش دارد که به درد همین زندگی بخورد و زندگی ما را بهترو زیباتر کند .
  • جنگ های جهانی برای هنرمند آنقدر خراب و نابود کننده نیست که جنگ درونی زندگی اش .جنگی که به شخص او مربوط می شود و روح و روانش را از هم می پاشد .

اتاقک های شیشه ای

سپتامبر 23, 2008 با آنا

بوی تند اَسِتن زد بالا. از بالای شانه‌اش سگرمه‌های به‌هم‌کشیده دختری را می‌شد دید که پنبه‌ای را با حرص روی ناخن‌هایش می‌کشد. توی درگاه اتاقک شیشه‌ای قلندرانه ایستاده بود و یک دست را به نشانه تحکمی شفاف به سوی دانشجویی دراز کرد.

«کارتِ دانشجویی»

 اما نگاهش بقیه آدم‌ها را هم یک به یک از نظر می‌گذراند مبادا کسی بی‌هوا از آن گوشه‌کنارها، از لای جمعیت در برود.

«گفتم کارتِ دانشجویی. خانم شما هم.»

«ندارم.»

«یعنی چی نداری؟»

«همرام نيس.»

«خب، لااقل شماره دانشجویی‌تو بگو؟»

دفترچه‌ای را از زیر چادرش درآورد و نوشت.

«بار سومته‌ها…»

«تو رو خدا خانم.»

«وایسا کنار… باید بری بالا.»

«آخه گفتم كه خانم همرام نيست.»

«من نمی‌دونم. اينارو توی دفتر حراست بگو.»

از پشت سر صدایش کردند. دختر چادری دیگری آمد جایش را گرفت و خودش رفت تو. می‌شد دید که ایستاده و چانه دختری را با دو انگشت رو به سوی نوری که ار پنجره می‌آمد گرفته است.

«این خط چشم‌ها را پاک می‌کنی بعد می‌ری سر کلاسات.»

چانه را ول کرد.

صدای داد و بیداد دوباره او را به درگاهی کشاند.

«چه خبرته. صداتو بیار پایین. موهاتو بُکُن تو.»

«مگه چشه؟»

«اصلن نمی‌خواد. وایسا کنار…»

 

***

 

دم‌دمه‌های نماز ظهر رفت و با دستی پر برگشت. کیسه را روی میز خالی کردند: چند تا شیشه لاک ناخن، دو تا رژ لب، یک قاب پَن‌کیک و یک دانه ریمل.

«پررو پررو، دختره چشم‌دریده، زل زده توی چشای من میگه اینا اموال غصبی‌ان.» رو به دخترها ادامه داد «حواستون جمع باشه. تو بوفه لاک می‌زنن. به دستشویی‌ها هم سر بزنین. از دم در که رد می‌شن خیال می‌کنن تموم شده و می‌چپن توی دستشویی‌ها و دوباره روز از نو روزی از نو.»

صدای اعتراض و شلیک خنده پسرها به هوا رفت. جلوی در دوم مقابل اتاقک شیشه‌ای دیگری ایستاده بودند و مرد قوی‌هیکل ریشویی را ریشخند می‌کردند.

«حاجی ول کن تو رو خدا. بابا این طفلک از روز اولشم یه کم دخترونه می‌زد.»

«گیر نده حاجی جونِ مادرت…»

 

***

 

غروب محوطه خالی شده بود. تک و توک بودند که داشتند بیرون می‌زدند. دختری که داشت از توی درگاهی رد می‌شد به عادت همیشه یواشکی توی اتاقک شیشه‌ای سرک کشید.

کنار پنجره روی صندلی چارزانو نشسته بود. چادرش را تنگ به خودش پیچیده بود. شیشه لاک کوچک قرمز رنگی پیش پایش بود. همه هوش و حواسش را داده بود به بُرس کوچکی که ناخن‌هایش را یکی یکی به رنگ عنابی درمی‌آورد. دستش را رو به آخرین رگه‌های غروب آفتاب بالا برد و شرم‌زده خندید.

سی سالگی

سپتامبر 16, 2008 با آنا

 

لوله جارو برقی را می گیرم روی خرده های نان.دارم به صداهای ترق و تروقی که از توی لوله شنیده می شوند گوش می دهم که یک دفعه صدای ُپلُق گنده ای می آید.به گمانم یکی از آن دانه درشت هایش را قورت داده باشد. شاید هم اسبابِ خانه سازی بچه ها بود یا بساط پیچ و مهره های همیشه ولوی جناب آقا.

حالا می گردند و پیدایش نمی  کنند. بعد تو لب می روند .

با نوک پا جارو برقی را خاموش می کنم و کیسه را در می آورم. گلوله های خاک و خُلی مو را به زور از دهانه اش بیرون می کشم. آشغال ها را خالی می کنم تا بالاخره اسبِ باغ وحش فسقلی ها را پیدا می کنم. آشغال ها را می ریزم توی سطل آشغال. کیسه را دو باره جا می دهم و جارو را روشن می کنم.

خاک ، خاک ، دیگه عُقم می گیره ازاین همه خاک. روزی دو بار گردگیری می کنم ولی انگار که نه انگار.

 جای انگشت فسقلی ها را از روی آینه، صفحه تلویزیون،کامپیوتر و شیشه های ویترین پاک می کنم و قربان صدقه شان می روم.

 این چند وقته که می روند مهد چه قدر دلم برایشان  تنگ می شود.اصلن این روزها دلم برای همه چیز تنگ شده است.از محل کار گرفته تا مدیر روابط عمومی مان که با او آبم توی یک جو نمی رفت .

دوستانم می گویند دیگر وقتش است.  برگرد سرِ کار. اما به گمانم هنوز زود باشد.

بُرس را محکم می کشم توی کاسه توالت و دور دهانه چاه. سنگ ها را با جرم گیر می شویم. شیر آب را باز می کنم و بوی ماده ضد عفونی کننده می پیچد توی دماغم .

آخ کاش این مردها یاد می گرفتند که این توالت فرنگی است .نباید ایستاده …

به یاد همسایه پایینی می افتم که آن روز می گفت: شما چه کار می کنید که گاهی از دستشویی تان بوهای خوب می آید.مجبور شدم جلوی خودم را بگیرم که نخندم.حوله ها را عوض می کنم. یک تیوب جدید خمیر دندان می گذارم کنار مسواک ها.آخر سر هم خوش بو کننده هوا را می زنم.

کمد و چوب لباسی ها را خوب می گردم.

آخر لباس های کثیف را سر چوب لباسی  آویزان می کنند؟..

همه را جمع می کنم و می ریزم توی سبد. رنگی ها را از بقیه هم جدا می کنم.

باید پرده های اتاق بچه ها را هم بشویم.دوده همه چیز را سیاه کرده است. پیمانه ای از دانه های سفید و آبی شوما را توی ماشین رختشویی خالی می کنم و دکمه قرمز را فشار می دهم.

نردبان آورده ام که پرده ها را در آورم  همان موقع زنگ در را می زنند .

دختر همسایه است.دانشجو است و مرا به یاد هشت نه سال پیش خودم می اندازد. حتمن سر و وضعم خیلی به هم ریخته است که این طور نگاهم می کند.به سرم دستی می کشم و موهای به هم ریخته ام را صاف می کنم. قبض را از دستش می گیرم و تشکر می کنم.دماغ عمل کرده اش را بالا می گیرد و سرزنش بار می گوید: کمی هم به خودت برس به جای این همه هر روز بشور و بساب. می خندم.چند وقت پیش فرمی را آورده بود و از من می خواست که امضا کنم. من و شوهرم هر دو امضا کردیم .

کاچی به از هیچی. شاید زد و فرجی شد و چند تایی از قانون ها را هم به نفع ما زن ها تغییر دادند .

یکهو می بینم ساعت نزدیک دوازده است.زیر گاز را خاموش می کنم. تند تند لباس می پوشم.سوییچ ماشین را از روی کنسول می قاپم و می روم بچه ها را از مهد بردارم .