پیکان قرمز رنگی که در باند سمت چپ می رود ، عرض خیابان را به هوای زنی که به انتظار تاکسی ایستاده است به شکل خطرناکی می شکافد و خودش را به کناره می رساند. صدای بوق معترض دو سه تا از ماشین ها همزمان بلند می شود. زن که از گفتن پیاپی نام مسیر مورد نظرش به راننده تاکسی ها خسته شده رو به راننده پیکان با لحنی مکانیکی و بی روح دوباره تکرار می کند: ” ولیعصر ” .
برخورد برق آسای نگاهش با نگاه تهدید آمیز راننده پیکان قرمز به او هشدار می دهد که وضعیت عادی نیست . همه چیز سریع اتفاق می افتد.پیکان با فاصله ای بسیار نزدیک از نوک پنجه های زن عبور می کند و قطرات خنکی را از هیچ کجا به صورت و گردن او می پاشد. زن هراسان خودش را به عقب پرت می کند و چند ثانیه بهت زده بر جای می ماند و بعد با نگرانی به سر و صورتش دست می کشد ، انگار که می خواهد مطمئن شود هنوز سالم است . راننده تاکسی های دیگر بی آن که متوجه چیزی شده باشند همچنان پیش پایش ترمز می کنند و گردنشان را جلو می آورند و وقتی پاسخی نمی شنوند از نو شتاب می گیرند. درهمان حال پرایدی سفید زنگ عقب عقب تا پیش پای او بازمی گردد. زن گم وگیج با نگاهی پرسش گر به پسر جوانی که پشت فرمان نشسته است نگاه می کند.صدای پسر را از میان موزیک سرسام آوری تشخیص می دهد: ” مسیرتون کجاست خانوم؟ برسونمتون. ”
زن با صدایی درد آلود می نالد :” نه آقا . نه.”
و به سمت پیاده رو به راه می افتد. از روی جوب کوچکی می پرد. سرش را پایین انداخته وهنوز ذهنش درگیر قطراتی است که فکر کردن به آن ها بیشتر پوست صورتش را می سوزاند. باز با خود می نالد:” معلوم نیست چه کثافتی بود .آخ خداااا…”
هنوز چند قدم بیشتر نرفته که شراره های درخشانی پیش پایش فواره می زنند. سوزشی را روی پاهای لخت بی جورابش احساس می کند . بیهوده سعی می کند ازشراره ها فرار کند . فاصله می گیرد و مات و مبهوت به کارگرهای جوشکاری خیره می شود که حالا صدای قهقهه شان تا هفت آسمان بالا رفته است.