ما زن ها

 ما زن ها

ما زن ها، ما با خاک  برنز مانوسیم.

ما از فاخته می پرسیم که از بهار چه انتظار دارد،

ما دستانمان را به دور کاج  لخت می اندازیم،

ما درغروب آفتاب به جستجوی نشانه ها و تدبیرهستیم.

آن زمان که من عاشق یک مرد بودم، او به هیچ چیز باور نداشت…

او یک روز سرد با چشمانی توخالی آمد،

او یک روز سخت با نسیان بر جبینش رفت.

گر کودک من نزیست، از اوست…

Vi kvinnor

Edith Södergran

Vi kvinnor, vi äro så nära den bruna jorden.

Vi fråga göken, vad han väntar av våren,

vi slå våra armar kring den kala furan,

vi forska i solnedgången efter tecken och råd.

Jag älskade en gång en man, han trodde på ingenting…

Han kom en kall dag med tomma ögon,

han gick en tunga dag med glömska över pannan.

Om mitt barn icke lever, är det hans…

ستاره ها

Stjärnorna

när natten kommer
står jag på trappen och lyssnar
stjärnorna svärma i trädgården
och jag står ute i mörket
hör, en stjärna föll med en klang
gå icke ut i gräset med bara fötter
min trädgård är full av skärvor.

Edith Södergran

شب که می رسد
روی پله ها می ایستم و گوش می سپارم
غوغای ستارگان است در باغ
و من آن جا در تاریکی ایستاده ام
می شنوم که یک ستاره ترقی بر زمین می افتد
پابرهنه در علف ها نرو
باغ من پر از خرده ستاره است

مراقب کارگرها باش!

همان روز که آدرس می داد  ترسش را به جانم انداخت. تازه خودرو خریده بودم.

–  جاده مخصوص. کیلومتر هفده .رسیدی، می پیچی دست چپ . سر تا ته، این بر و آن بر جاده ، سوله هایی با سقف های آبی ، مثل قارچ روییده اند. سوله های ایران خودرو اند.

 لحنش گزنده می شد این جور وقت ها.

– هه  ایرانٍ خود رو. مراقب کارگرها باش. عادت ندارند از پل عابر پیاده بگذرند. یکهو سر و کله شان پیدا می شود. از پشت بوته های شمشاد می پرند وسط جاده.

 با خشم غریدم : «این ملت فرهنگ ندارند.»

دوست نداشت من این طور حرف بزنم . انگار گفته باشد از تو بعید است نگاهم کرد و گفت : «کارگری که نان نخورده نای بالا رفتن از پله را هم ندارد. «

شانه بالا انداختم. اما می دانستم که ترس از کارگرها رفته است که بماند توی ناخود آگاهم .

 همان شد که  هنوز چند ماه پس  از آن حرف ها، کافی بود برگ شمشادی بجنبد تا پایم را روی ترمز فشار دهم . راست می گفت!  چهار پنج نفره می پریدند وسط جاده. یکی گونی به کول می کشید. آن یکی کیسه نایلون غذایش از دستش آویزان بود. یکیشان  که می دود جلوی ماشین ها بقیه به دنبالش  جسارت پیدا می کردند. درست از زیر پل عابر پیاده هم  می گذشتند. گمان می برم که بهشان احساس امنیت می بخشید. من که لاین وسط را گرفته بودم و می رفتم، متوجه زنی نشدم  که سعی داشت با دخترش از عرض جاده بگذرد. فقط چادر سیاهی را دیدم و کیسه ای که ول شد زیر چرخ های ماشین . دنیا ایستاد. پایم روی ترمز یخ زد.»مراقب کارگرها باش! » هزار مدل توی سرم اِکو می شد.

یعنی کمرش شکست مثل آن گربه ای که احمد زیر گرفته بود؟

 یعنی …

صدای جیغ های دخترش را دیگر نمی شنیدم .  دنیا سکوت بود. کنار جاده سرعتم را  کم کردم  و ایستادم.  ذهنم مسلسل وار شلیک می کرد. از هم گسسته و پریشان. …

پاهایی که نان ندارند بخورند….

پله هایی که بالا نمی روند….

گربه هایی که وسط جاده می دوند….

. وحشت زده از توی آینه دیدم  که راننده ای که در لاین سوم می راند  از ماشین پیاده شده دو دستی بر سرش می کوبد. سرم را گذاشتم  روی فرمان و یک دل سیر از دست کارگرها گریه کردم

مثلث برمودا

ساعت  1 بامداد:

سیما چشم هایش را بست و خودش را به شکم روی تخت انداخت. هنوز لباس های مهمانی به تن اش بودند. آویز یکی از گوشواره هایش در گردنش فرو رفته بود و درد می آورد اما نمی دانست دستش کجاست که بخواهد تکانش دهد چه رسد به این که آن را  بالا  بیاورد  و گوشواره را بکند. گردابی شده بود که در خودش می پیچید و فرو می رفت. خواب نبود. همه صداهای اطراف را می شنید. داشت به ته باریک قیف گردابش نزدیک می شد. عجله داشت به سیاهی نشت کند. دلش میخواست از ته قیف پایین بچکد که ناگهان گرداب وارو شد. چیزی که  به سرعت فرو می رفت از درونش بالا آمد و دهانش را پر کرد. به سرعت به آگاهی از شرایط موجود رسید. دو دستش را جلوی دهانش گرفت. حس می کرد که  چیزی از لای انگشتانش ذره ذره بیرون می ریزد. خودش را تا دم دستشویی کشاند. دو زانو روی کف زمین جلوی توالت فرنگی افتاد. با دو دستش توالت را گرفته بود و در آن  بالا می آورد.گردابی که  از دهانش بیرون می ریخت تمامی نداشت.

ده دقیقه بعد کف دستشویی خوابش برده بود. چه خواب خوشی هم بود. سبک  و در ناآگاهی مطلق. وقتی بیدار شد هنوز سپیده نزده بود. سرمای دم صبح  زیر پوستش خزیده بود. منگ و سرمازده از جایش بلند شد و با چشم های نیمه باز خودش را تا اتاق خواب  کشاند.  میان اتاق ایستاد و با چشم های بسته و نامتعادل به کمک دست ها و پاهایش دامنش را کند. بلوزش را با بدبختی در آورد. یکی از گوشواره هایش در آن میان کنده شد و قل خورد و زیر میز آرایش رفت.  شورتش را هم در آورد. سرتا پا لخت زیر لحاف خزید.  تشک اش خنک بود و نرم. کنارش وحید آرام نفس می کشید. بیدار بود ولی به سویش نچرخید. در آغوشش نگرفت. خواب دم صبح به جایش از راه رسید و بغلش کرد.

ساعت 11 شب:

وحید رو به روی نازلی نشسته و غم  چشم هایش خواندنی است. نگاهش به من نیست. نگاهش به نازلی هم نیست. یک ساعت پیش که  رفتند با هم سیگار کشیدند خیلی دلم می خواست بدانم میانشان چه گذشته است. چهره نازلی وقتی برگشت آرام بود. فردا برای همیشه می رود و من به از دست رفتن پاره سوم زندگی ام می اندیشم.  زیستن در ضلع سوم این مثلث برمودا برایم عادت شده بود. دلم برایش تنگ خواهد شد و نمی دانم جایش را با چه می شود پر کرد. نمی دانم وحید را چه طور باید سر پا نگه دارم. ای کاش با هم  می رفتند.

جلوی پای نازلی روی فرش می نشینم و تکیه می دهم. مثل همیشه دست های مهربانش به سرعت مرا در می یابند و  لا به لای موهایم می لغزند. دست هایش را دوست دارم. نوازش انگشتانش را وقتی از میان  تار موهایم می گذرند. بوی عطرش را حس می کنم و بغضم می ترکد. همه با وحید دم  گرفته اند.  مست هستند. من هم مستم. دلم میخواهد نازلی را بغل کنم و بگویم که اگر برود زندگیم  خالی می شود. دلم می خواهد گریه کنم . التماس کنم که نرود. ولی نمی شود. رفتنی است.

ساعت 8 شب:

شب آخراست و همه دور هم جمع شده ایم. دو سال  با همه خوب و بد اش گذشت و  تکلیف آینده نامشخص این سرزمین هم معلوم شد. باید از آن کند و رفت. هر کسی دارد به سویی می رود. به شهری که آن را نمی شناسد. به سوی آینده ای مبهم با آرزوهایی مبهم تر. اول شب همه ساکت بودیم . یکی دو جام  اول که پر و خالی شدند سکوتمان شکست. همه با هم  با صدای بلند حرف می زدیم  و تند و تند جام های بعدی را به یاد و خاطره رفاقت ها و آنچه گذشته بود بلند می کردیم. یکی گفت مثل فیلم های مسعود کیمیایی شده. آن یکی گفت نه مثل فیلم فارسی است.

گفتم می خواهید هایده هم بگذارید که  یک دفعه کار را تمام کرده باشیم. آن یکی گفت نه وحید میخواند. اما وحید خسته  بود. از سرکار مستقیم  خودش را به خانه من رسانده بود. دو سه جام اول را زده بود ولی هنوز گرم نبود. تنها کسی که قرار است بماند اوست و به همین خاطر دلخوری نشان می دهد. کسی نمی داند آن که می رود برایش سخت تر است یا آن که می ماند. هیچ کدامشان هم دیگری را به اندازه کافی نمی فهمد. به من اشاره ای کرد که  برویم سیگاری روشن کنیم. می دانستم وقت هایی که حوصله ندارد چشم اش  به من است.

توی ایوان سیگاری روشن کرد و گفت : «سرخپوستی بکشیم؟»

گفتم: «هنوز دست از این بازی های نوجوانانه برنداشته ای؟»

خنده دردناکی کرد. پک اول را زد و سیگار را به دستم داد و گفت: «یک امشب را به خاطر ما بگذار جای رنگ ماتیکت هم رویش بماند.»

خندیدم و گفتم: «باید بروم رژ لب سیما را قرض بگیرم . می خواهی؟»

از داخل اتاق صدای خنده و شوخی می آمد. سیگار را از بین انگشتانم بیرون کشید و گفت : «نمی خواهد بروی!»

می دانستم به میان کشیدن اسم سیما در آن وضعیت، واکنش خشم آلودی  به لاسیدن مهربانانه اش است. ولی من که داشتم می رفتم دیگر چه فرقی داشت. خنکای شبانه ماه خرداد زیر پیراهنم خزید. مورمور ام شد. همین موقع ها بود شبی را که همین جا با هم  به صبح  رسانده بودیم.

توی ایوان خوابیدیم. مست بودیم. باران می بارید. تا خود صبح عشق بازی کردیم. تا خود صبح دست هایمان از تن هم جدا نشد. عاشقش نبودم اما مردی بود که تن زنی که دوست داشتم لمس کرده بود. بیشتر کنجکاو بودم. عشق بازی را خوب بلد بود. بیخود نبود که سیما این قدر دوستش داشت. دست هایش می دانستند کجا باید بلغزند. کجا باید بفشارند. لب هایش جوینده بود نه گیرنده و سبیل هایش بوی خوبی می داد. سیما می گفت  به اندازه کافی خشن نیست ولی من آن تلمبه های نرم و منظم را به حساب روحیه آهنگسازی اش گذاشته بودم.  برای تصاحب هر آنچه هست حمله نمی کرد .ذره ذره در تن آدم فرو می رفت و ماندگار می شد تا به بودنش عادت کنی  تا بتوانی سوار بر سمند لذت مهار تنش را به دست بگیری ، خودت بازی گردان شوی و ضرب نفس هایش را تند تر و کندتر کنی. مردی بود که خودش را به دستت می سپرد و این چیزی بود که سیما دوست نداشت . فردا صبحش بود، کله سحر ، سیما و بچه ها با یک ظرف کله پاچه از دیوار حیاط پایین پریده بودند. آمدند بالای سرمان. هنوز صدای سوت بلبلی سیما بالای سرم یادم هست و من که شرمگین و برهنه به داخل اتاق دویدم.

صدای تار از داخل اتاق بلند شد و بچه ها که با هم دم گرفته بودند: «شب به گلستان تنها، منتظرت بودم….»

مرا از خاطراتم بیرون کشیدند. احساس کردم با یادآوری این خاطرات دست هایم سرد شده است. با خودم فکر کردم یعنی وحید هم  در این خیال هاست. داشت تلخندی می زد. می دانست دارند صدایش می کنند که برود و برایشان بخواند. سیگار را از دستش گرفتم و دل دادم به صدای بچه ها. نه گفتم بمان . نه گفتم برو. می دانستم اگر الان برود صدای بغض آلودش، دستش را رو می کند. کسی صدایش را بلند کرد و گفت: «آمدید داخل ماست را هم بیاورید.»  نگاهم سطل ماست را جلوی در آشپزخانه که رو به ایوان باز می شد جست. برای فرار بهانه ای یافته بودم .پک آخر سیگار را به خودش برگرداندم. بی هیچ حرفی  سطل ماست را برداشتم  و از خنکای ایوان به اتاق پناه بردم

اوباما

گونیلا چند سوال را روی تخته وایت برد نوشته است و مثل همیشه که تا فرصتی گیر می آورد با خودش حرف می زند، بلند بلند چیزهایی به زبان خودش می گوید. تا  بیایند بفهمند چه گفت از کلاس بیرون می رود.  شاید گفته باشد که تا سرگرم رونویسی هستند می رود و می آید. شاید هم نه.

 دخترک موزامبیکی یک دستش را روی شکم برآمده اش گذاشته است و  با دست دیگرش رونویسی می کند. دو تا پسر سیاه نیجریه ای پشت سرش از جایشان بلند می شوند و پشت سر گونیلا از کلاس بیرون می زنند. مرد افغانی همان طور که به زبان خودش آواز می خواند رونویسی میکند و بغل دستی اش زن محجبه بنگلادشی است که دارد از خنده ریسه می رود. پسر جوان مو سر سیاهی  به فرانسوی با موبایلش حرف می زند و دختر لهستانی بلند قد خوشگلی که  کنارش نشسته است می چرخد و از دختر پرتغالی  پشت سرش می پرسد که آیا بعد از کلاس می آید بروند قهوه بخورند. این جا کلاس آموزش زبان به مهاجران است. گونیلا سر می رسدو نرسیده از راه جمله اول روی تخته را رو به کلاس کلمه به کلمه می خواند: «رئیس جمهور ما کیست؟»

دو پسر نیجریه ای که  همان آن بعد از  گونیلا سر رسیده اند می نشینند و یکیشان جواب می دهد: «اوباما!»

گونیلا لبخندی می زند و می گوید: «برا !»  و تکرار می کند: «رئیس جمهور ما کیست؟ … اوباما!»

مرد افغانی تکرار میکند: «رئیس جمهور ما کیست؟ … اوباما!»

پسر فرانسوی تلاش می کند به زبان گونیلا جمله ای بگوید: «رئیس جمهور این جا کیست؟»

گونیلا کشو میزش را بیرون می کشد. عکسی بیرون می آورد و بلند و شمرده می گوید: «شاه ما کیست؟   ادوارد!»

همه تکرار می کنند: «شاه ما کیست؟  ادوارد!»

گونیلا لبخند می زند: «برا!!»

 و عکس را توی کشو می گذارد  و دوباره تکرار میکند: «رئیس جمهور ما کیست؟»

دختر حامله موزامبیکی، مرد افغانی، پسر فرانسوی، دختر لهستانی، بنگلادشی و نیجریه ای ها با هم جواب می دهند: «اوباما!»

برا به معنی very good

دختر روس

آن سوی ویترین مک دونالد، هارون را می بیند که پشت میزی نشسته است و با موبایلش حرف می زند و همزمان خیابان را هم می پاید. برایش دستی تکان می دهد و وارد می شود. مخاطب هارون هنوز روی خط است وقتی که با او دست می دهد.  هارون اشاره می کند که کمی وقت می خواهد تا حرفش را تمام کند.

«چیزی هم  سفارش داده ای هارون؟» هارون متوجه نمی شود فقط دستش را به علامت موافقت تکان می دهد.

کمی بعد با دو لیوان قهوه و دو پای سیب بر می گردد. هارون هنوز مشغول حرف زدن است .

ظرف کوچک شیر را در لیوان قهوه اش خالی می کند. طبق عادت همیشگی دو بسته شکر را هم در قهوه اش می ریزد و آن را به هم می زند و می چشد. همین که  پای داغ را از جعبه اش بیرون می آورد، هارون تماس را قطع وبا گشاده رویی از او بابت قهوه و پای تشکر می کند.

-هارون بدجور در گیر شده.

 این را شب به من می گوید وقتی که به خانه برگشته است.  هارون را درگیرتر از آن که بود نمی شود تصور کرد. او را همیشه با آن ماشین عجیب و غریب پخش روزنامه اش به یاد دارم. کف ماشین ، روی صندلی ها پر از بسته های روزنامه بود. حتی صندلی کنار راننده را هم از جا در آورده بودند که جا برای بسته های بیشتری باشد. هارون را همیشه با کم خوابی هایش به یاد دارم. شش سال آزگار، زمستان و تابستان هم  که ندارد. از دو نیمه شب تا شش صبح زمان پخش روزنامه ها است. باید توی تک تک ساختمان های شهر جلوی پادری هر واحد آپارتمان یک روزنامه گذاشته باشند. گویی که روزنامه شهری از نان شبشان هم واجب تر است. از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر هم ساعت کار روزانه است .روزنامه ها را بسته بندی می کنند.

 با همین ماشین بود که من اسباب کشی کردم. یا همین ماشین خیلی ها اسباب کشی کردند. هارون را همیشه با «نه» نگفتن هایش به یاد دارم. همچنین به یاد دارم که  او هارون را به خاطر  شش سال آزگار تلاش برای بیرون آوردن تک تک اعضای خانواده اش از آن کشور ویران تحسین می کرد. حالا همان هارون سیه چرده و قد کوتاه با موهای شانه نکرده و چشم های خواب آلود، خجالتی و کم حرف  با سی و خرده ای سن  بزند و عاشق دختر روس  بیست ساله ای شود. بلند شود تا آن جا بیاید و رو به روی تو بنشیند و اعتراف کند که نمی داند با این دختر بچه روس چه باید بکند. باورکردنی نبود.

هارون روبه رویش نشسته است و با موبایلش بازی می کند. می گوید : «نمی گذارد بهش دست بزنم. نمی گذارد باهاش بخوابم. می گوید اگر می خواهی با من بخوابی با زور این کار را بکن من که راضی نیستم.» غمگینانه ادامه می دهد: «چند بار به زور متوسل شدم اما  آن قدر گریه کرد و دست و پا زد که دست آخر بی خیالش شدم.»

نگران هارون است. این کشور جای این کارها نیست. اگردختر برود و شکایت کند هارون را بیچاره می کنند .

هارون از خودش دفاع می کند: «برایش موبایل خریده ام. دو ماه است  که در خانه من زندگی می کندو خرج خورد و خوراکش، پول موبایلش ، هزینه ترم اول دانشگاهش همه و همه  از جیب من می رود. حالا می خواهد با دوستانش به اروپا گردی هم برود. دو تا از دوستانش پسر هستند. می گویم نرو. می گوید مگر تو دوست پسر من هستی که برای من تصمیم می گیری. می گویم اگر رفتی بر نگرد. گریه می کند و می گوید من تو را دوست دارم. تا به حال مردی بهتر از تو ندیده ام.  تو مثل پدرم می مانی. پدرم حتی هیچ وقت مرا این طور دوست نداشته»

-به هارون گفتم بگذار برود. مجبورش کن برای همیشه برود. بیچاره ات می کند اگر بماند.

 عقایدش را می گوید و هزار دلیل و برهان می آورد که هارون عاشق نشده فقط می خواهد با بودن دخترک موبور چشم آبی روس کنار خودش پز بدهد. من دارم سعی میکنم هارون را واضح تر به یاد بیاورم . اما تصویر هارون با صدها تصویر دیگر در ذهنم در هم می آمیزد. هارون، ناصر، فائز و… فکر میکنم که  آیا حالا می شود با یک ماشین پخش روزنامه خرج هشت نفر را داد یا نه.

هارون ته قهوه اش را سر می کشد و می گوید: «نمی توانم بگذارم با همکلاسی های پسرش به سفر برود.»  درجواب اصرار او به این که دخترک را بیرون بیندازد خودش را به نشنیدن می زند. ساعتش را نگاه می کند  و ناگهان از جا می پرد: «من باید بروم» از این که آمده است و به حرف هایش گوش کرده تشکر می کند. دست می دهد و می رود.

رام

– نام من رام است. سرودهایم نوای چنگ خدایان است و آسمان و زمین در برابرش سر فرود می آورند. شعرهایم چون شعرهای کتاب ودا سنگ های قلب کوه را به لرزه در می آورند.  از عصر وداها تا کنون  آرامش و رامش  لطف من است که شامل حال بندگان درگاهم  می شود و قلبشان را مالامال از لذت و احساس شادی بیکران و تصفیه شده می کند.

نویسنده میانسال از پشت عینکش زیرکانه موقعیت را ارزیابی کرد. با  دو انگشت دست راستش پاکت سیگار را از جیب سمت چپ جلوی  پیراهنش  بیرون کشید و تقه ای به آن زد. دو نخ سیگار را که تا نصفه بیرون آمده بودند به سوی رام تعارف کرد.

نویسنده: «می کشی؟»

رام : «سپاس!» و یک نخ را از سر پاکت بیرون کشید و با لحنی سوزناک به نطقش چنین پایان داد.

– افسوس که گذر اعصار عظمت خدایان را خرد کرد و کوچک و کوچک تر شدند. کنون خدای خردی شده ام که به شکار انسان می رود. شکار قلب های گرسنه .

نویسنده در حالی که  با همدردی و درک متقابل سرش را تکان  می داد، کشوی میز پیش رویش را بیرون کشید. فندک نارنجی اش را بیرون آورد و سیگارش را آتش زد و بعد فندک را به سوی رام گرفت. رام نیم نگاهی تحقیر آمیز به فندک انداخت و پکی به سیگار لای انگشتانش زد. جرقه آتش سر سیگار و دودی که به شکل قلب از میان لب های سرخ رام  بیرون دمیده شد، لبخندی بر لبان نویسنده نشاند. فندک را داخل کشو انداخت و در آن را بست. به پشتی صندلی اش تکیه داد و همان طور که پک های عمیقی به سیگارش می زد، از میان دود پراکنده در هوا زیر و بالای رام را کاوید. دخترکی ظریف و رعنا بود با ناخن ها و لب های قرمز عنابی، پستان های جوان و باسن گرد خوش فرم و ران هایی کشیده و بلند. رنگ آبی چشم هایش کمی فرا انسانی می نمود. نویسنده با خود گفت :» شاید لنز گذاشته!»  شلوار سفید، مانتوی تنگ کوتاه مد روزسفید و شال سفیدش هم نویسنده را به تحلیل نشانه های روانکاوانه دعوت می کرد.

  به نظر نویسنده تمایل بیش از اندازه دختر به احساسات تصفیه شده و صلح آمیز خسته کننده می نمود اما تجربه سالیان دراز سر و کار داشتن با دخترکان نورسیده به او آموخته بود که حتی پس پشت این همه سفیدی، روح گستاخ، چشم سفید و شهوت مندی خفته است که تنها باید بیدارش کرد. هر چند حجم کارهای عقب مانده این روزها بدجور سنگین و ترسناک می نمود ولی هنوز می شد از گوشه و کنارش دو سه ساعتی وقت اضافه برای این جور تقنن ها جفت وجور کرد به خصوص که یک تحفه چشمگیری چون رام ناگهان از آسمان بر دامنت بیفتد.

از بحر تفکراتش را که بیرون آمد ته سیگار را در جاسیگاری له کرد و همان نگاه نافذش را به دختر دوخت و با لحنی بسیار ملایم و تاثیر برانگیز پرسید: «حالا چه کاری از من برایتان ساخته است دخترم؟»

رام که گویا تکان خورده باشد جواب داد: «این سوالی است که من باید از تو بپرسم!»

نویسنده: «فرقی دارد؟ » این را گفت و از پشت میز به نرمی کمی به جلو خم شد و مچ دست سفید و ظریف رام را با سر انگشتش نوازش کرد.

رام نگاهی عجیب به مچ دستش کرد. داشت سعی می کرد این لمس شدن بی اجازه را درک کند. دلش می خواست این نویسنده وقیح را با یک نگاه به آتش بکشد اما می دانست که تعداد موردهای ناموفقی که به حادثه ای غیر مترقبه  ختم شده در سابقه اش  به مرز خطرناکی رسیده است و این روزها هم اصلا حوصله بازخواست شدن و جواب پس دادن به آلاتوم  (Allatum) را نداشت.  زنک  عالم اموات را به انحصار خود در آورده بود و به قول خودش به مرده های بی مجوز فرستاده شده از سوی الهه های دیگر اجازه ورود نمی داد مگر با حضور الهه مربوطه و این بسیار دردسر ساز بود. با یادآوری درگیری های کاری اش، به آتش کشیدن این نویسنده چشم چران را به زمانی دیگر موکول کرد سپس نفسی عمیق کشید و آرامش و صلح درون خود را به یاد آورد و آماده شد که هر چه زودتر کارش را تمام کند.

همزمان نویسنده که با دیدن واکنش رام کمی سرخورده شده بود با خودش می اندیشید که این یکی خیلی کار می برد و کم کم داشت به این فکر می افتاد که آیا ارزشش را دارد که وقت و نیرویش را صرف  به دست آوردن و  به زمین زدن دخترک کند یا نه.

نویسنده در حال پشک انداختن با خودش بود که رام از جا برخاست وبی مهابا به سویش آمد تا هر چه سریع تر ماموریتش را به انجان برساند. با یک دست دکمه های مانتویش را گشود و با دست دیگرش دست نویسنده را گرفت و روی پستان چپش نهاد. چشمانش را بست و آماده شد که ورد لذت مقدس را بخواند.

و بوم

ساعتی بعد گویی همه چیز مثل برق و باد گذشته بود. نویسنده هنوز صدای  نعره دخترک در گوشش طنین انداز بود و حیرت زده نشسته و  به  نقطه ای که او ناپدید شده بود می نگریست.  نخ آخر بسته سیگارش داشت لای انگشتانش بیهوده می سوخت. در قلبش جنجالی به پا بود. ملغمه ای از حس لذت و آرامش بیکران وعاشقانه ای مرگبار داشت آرام آرام در درونش شکل می گرفت. چشمان آبی فراانسانی اش، پوست لطیف و اندام خوش فرم اش و آن پستانش، گرد و سفت و ترد که قلبش در آن می تپید لحظه ای از پیش نظرش کنار نمی رفت. کف دست راستش بی تاب و پر تمنا بود و بوی دارچین و فلفل می داد. اشک های نویسنده به آرامی روی گونه اش جاری شد. مجنون شده بود.

کمی آن سوتر در کهکشانی دیگر، رام  سیاره ها را از خشم به هم می کوبید. به سنگ های آسمانی لگد می پراند. از سر و صورتش نور می ریخت. از چشم هایش آتش می بارید و ستاره ها را در مشت هایش له و لورده می کرد. صدای جیغ  هایش  ستاره ها را تا ده کهکشان آن سوتر خاموش می کرد. آریشونگ (Arishvang) که داشت از همان نزدیکی ها می گذشت حیرت زده پرسید: «پیتی رام(Piti Ram)! معلوم است این جا چه خبر شده؟!»

رام که یکی از بزرگترین سنگ های آسمانی را نشانه گرفته بود با حرص و نفرت فریاد زد: «به من می گوید بخورش! مردک کم ارزش هرزه ، به من، به یک الهه می گوید بخورش! می فهمی ؟!! کمربند شلوارش را پیش روی من، پیش یک الهه بزرگ باز کرده و می گوید…. استعفا می دهم. من همین امروز استعفا می دهم!»

این ها را گفت و راهش را کشید و رفت  ولی در راه هم این نیروی تازه  و وحشی  جان گرفته در تنش رهایش نمی کرد. گویی همه وجودش آتش گرفته بود. همه تنش می سوخت و فقط یک چیز می خواست. عشقبازی با یک آدم را.

Piti Ram: Goddess of Relaxation and peacefulness

Arishvang: Goddess and the guardian of wealth, economy and power